هر کسی که با دنیای غرب وحشی کمی آشنایی داشته باشد و آثار محصولات سرگرمی مختلف آن را دنبال کرده باشد، می‌داند که غرب وحشی تنها جایی است که شاید لحظات شاد و خوشحال کننده به کوتاهی چشم به هم زدنی باشند. اما به جای آن، گوشه گوشه‌ی دنیای غرب وحشی پر شده است از لحظات غم انگیز و ناراحت کننده که هر کدام برای خودشان تراژدی‌های وحشتناکی هستند که تا ابد در دل مردمان آن باقی خواهند ماند. در ادامه در خدمت شما هستم با معرفی ۱۴ صحنه غم انگیز از بازی Red Dead Redemption 2.

ما مسلح به دانستن و با داشتن آگاهی کافی از وضعیت گروه Van Der Linde در اولین نسخه از سری Red Dead Redemption پا به دنیای Red Dead Redemption 2 به عنوان دنباله‌ای که پیش درآمدی بر نسخه قبلی این سری است، نهاده‌ایم. دنباله‌ای که شاید به واسطه داشتن عدد ۲ در عنوان خود این تصور را به وجود بیاورد که ادامه دهنده داستان نسخه قبلی خود خواهد بود اما با بازگشت به دورانی پیش از نسخه اول، حکم پیش درآمد را برای آن ایفا کرده است. این بازی در واقع قرار است داستانی نه چندان شاد و خوشحال کننده درمورد از هم پاشیدن اعضای یک گروه خلافکاری باشد و نابودی تمام تار و پود آن را روایت کند و این که چطور برخی از شخصیت‌های آن به جایی می‌رسند که در نسخه سال ۲۰۱۰ این سری دوباره دیده می‌شوند یا عده‌ای که دیگر آن‌ها نمی‌بینیم و یا عده‌ای که در ادامه آن از نو پدیدار می‌شوند تا جایگزین شخصیت‌های از دست رفته قبلی باشند. کسی که این بازی را تا به حال انجام نداده باشد، هیچ ایده‌ای ندارد که Red Dead Redemption 2 چطور قرار است با بازی دادن احساسات بازیکن و خلق لحظات نفس گیر برای آن این شخصیت‌ها را به نسخه بعدی آن منتقل کند. در طول داستان ۵۰ ساعته (و گاها حتی بیشتر) این بازی، Red Dead Redemption 2 با شخصیت‌های بسیار بسیار بی نظیر و کاملا پرداخته شده خود، چنان داستان غنی و به یادماندنی روایت می‌کند که به طور مداوم همه آن‌ها را در چنان موقعیت‌های خطرناکی قرار می‌دهد که واقعا با دیدن آن‌ها قلب انسان از حرکت باز می‌ایستد. همانطور که پیش از این نیز بدان اشاره کردم، من در این مقاله سعی دارم نگاهی داشته باشم به برخی از ناراحت کننده‌ترین لحظات داستان بازی Red Dead Redemption 2 که در آن شاهد کش و قوس‌های غم انگیزی خواهیم بود که بر سر شخصیت‌های این بازی، داستان آن و همینطور لحظاتی که در کل این بازی برایتان به وجود خواهد آمد.

نکته: این مقاله دارای اسپویل کامل داستان Red Dead Redemption 2 و برخی از لحظات Red Dead Redemption است. بنابراین اگر هنوز این بازی‌ها را انجام نداده‌اید و یا آن‌ها را به اتمام نرسانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم که هر چه سریع‌تر این صفحه را ترک کنید. در غیر این صورت عواقب انجام این کار برعهده خودتان خواهد بود.

این بازی در واقع قرار است داستانی نه چندان شاد و خوشحال کننده درمورد از هم پاشیدن اعضای یک گروه خلافکاری باشد و نابودی تمام تار و پود آن را روایت کند و این که چطور برخی از شخصیت‌های آن به جایی می‌رسند که در نسخه سال ۲۰۱۰ این سری دوباره دیده می‌شوند یا عده‌ای که دیگر آن‌ها نمی‌بینیم و یا عده‌ای که در ادامه آن از نو پدیدار می‌شوند تا جایگزین شخصیت‌های از دست رفته قبلی باشند.

۱. Sadie Adler

ماجراجویی Sadie که از آغاز این بازی یک زن بیوه درمانده و ناتوان نشان می‌داد و تبدیل شدن آن به یک زن جسور شدیدا توانمند و پرقدرت و جاه طلب که گاهی اوقات هم هفت تیر کشی می‌کند، شاید یکی از بهترین و تکرار نشدنی‌ترین کش و قوس‌های یک شخصیت در کل دوره صنعت سرگرمی باشد که به بهترین شکل ممکن در Red Dead Redemption 2 به اجرا درآمده است. و در حالی که تماشای کنار آمدن وی با شرایط جدید خود و چیزهایی که در زندگی‌اش از دست داده، شاید بسیار لذت بخش باشد اما یک سری تاثیر گذاری بسیار ناراحت کننده نیز در خودش دارد. وضعیت آرتور (Arthur) و قرار گرفتن وی در کنار Sadie تا پایان این بازی، وقتی که آرتور به وی می‌گوید که اکنون دیگر هر دوی آن‌ها “به جای انسان بودن، بیشتر روح‌های سرگردان هستند” بسیار بسیار درست و به جا بود چرا که این از دست دادن، دقیقا چیزی است که Sadie را تعریف می‌کند (و ما به قسمت آرتور نیز در این زمینه در ادامه این مقاله به طور مفصل خوهیم پرداخت). همچنین این که آن‌ها همیشه به انجام دادن این کار ادامه خواهند داد و در تمام لحظات شاد و غمگین زندگی یکدیگر حضور پیدا می‌کنند، باعث می‌شود که Sadie در این بازی چنان کارهای غیر ممکنی به انجام برساند که باعث می‌شود ما فکر کنیم وی هرگز همسر خود را از دست نداده و هنوز هم زنده است و در حال نفس کشیدن.

۲. Eagle Flies

سختی‌ها و مشکلاتی که با پیشرفت تمدن برای بومیان محلی به وجود آمده است، چیزی است که نقش بسیار بسیار مهمی در یک سوم انتهایی Red Dead Redemption 2 ایفا می‌کند و از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است که باعث می‌شود Eagle Flies، پسر رئیس قبیله سرخ پوستان، به چنان جایگاه ارزشمند و والایی در این بازی دست پیدا کند که نمونه بارزی از کش و قوس شخصیت‌هایی که پیش از این درموردش صحبت کردم، باشد. همچنین اگرچه Eagle Flies به عنوان یک شخصیت یاغی و گستاخ به تصویر کشیده می‌شود، اما وفاداری خود را نیز به خوبی به مردمانش و به ایده‌آل‌هایش به نمایش می‌گذارد. دیگر نیازی به گفتن نیز ندارد که دوباره اشاره کنم، وی در یکی از صحنه‌های بازی نیز جان آرتور را نجات می‌دهد و زندگی او را حفظ می‌کند که خودش نمونه بارزی از شخصیت وفادار وی است که در یکی از هیجان انگیز‌ترین و احساسی‌ترین لحظات بازی برایمان به تصویر کشیده می‌شود. اگر چه وقتی وی این کار را انجام می‌دهد، در نهایت کار خود را به نحوی به انجام می‌رساند که به شکل مرگباری مورد اثابت گلوله قرار می‌گیرد که واقعا صحنه بسیار دلهره آور و غم انگیزی است چرا که یک فدا کاری ساده نیست که بتوان راحت از آن عبور کرد. پیش از این که این اتفاق در بازی رخ دهد نیز ما می‌دانستیم که آرتور به خاطر بیماری کشنده خود، دیر یا زود جانش را از دست خواهد داد. می‌توانیم این موضوع را برای لحظاتی، از زاویه دید آرتور ببینیم جایی که این حقیقت شدیدا مصداق پیدا می‌کند که Eagle Flies که یک مرد جوان، سالم و آینده دار است، جان خود را برای کسی فدا می‌کند که خودش قرار است به زودی جانش را از دست بدهد. درواقع کسی که دیگر مردن یا زنده ماندن آن فرق چندانی ندارد و دیر یا زود باید این اتفاق رخ دهد. حیف جان کسی است که در بهترین دوران زندگی خود قرار دارد و چنین جایگاه ارزشمندی نزد مردمان خود دارد. این موضوع حس حرام کردن و هدر دادن چیزی را تداعی می‌کند که انگار زمینه ساز احترام و ارزشی می‌شود که پس از آن آرتور برای پدر وی قائل می‌شود.

۳. Rains Fall

درمورد پدر Eagle Flies صحبت می‌کنم. Rains Fall دومین شخصیت از دو فرد بومی مهم و اصلی بازی Red Dead Redemption 2 است که ما در آن کش و قوس‌های زندگی قبلیه‌ای آن‌ها را دنبال می‌کنیم. این افراد بومی دقیقا همان کسانی هستند که مورد سو استفاده داچ ون در لیند (Dutch Van Der Linde) قرار گرفته‌اند و به نوعی مهره‌های بازی وی به حساب می‌آیند. افراد بی گناهی که گاها به خاطر اهداف شخصی داچ جانشان به خطر انداخته می‌شود و یا آن‌ها که بی خبر از همه جا و از اهداف شوم داچ هستند، به دام مرگ کشیده می‌شوند تا مهره‌های سوخته داچ به حساب بیایند. حضور Rains Fall در Red Dead Redemption 2 به قدری تاثیر گذار و مهم است که وی درست از همان لحظات آشنایی آرتور با وی در مهمانی مجلل شهر سنت دنی، تبدیل به یکی از بهترین و دوست داشتنی‌ترین شخصیت‌های این بازی می‌شود. اکثر ما هیچ وقت حوصله شنیدن نصیحت‌های کسی را نداریم اما Rains Fall کسی است که گاها با پندها و اندرزهای جذاب خود چنان درس‌های مهمی از زندگی به ما می‌دهد که شاید تا آخر عمر نتوان فراموش کرد. وی در این بازی راه و رسم جوانمردی و وفاداری را به ما می‌آموزد و وقتی صحبت از مردم قبیله خود می‌کند، می‌توانیم عشق و ایمان به آن‌ها از از لحن صدا و حرکات بدن وی به خوبی تشخیص دهیم. فرمانروایی که حاضر است برای مردم قبیله خود هر کاری انجام دهد تا آن‌ها در صلح و آرامش به زندگی خود ادامه دهند اما کسی خبردار نیست که داچ با نقشه‌های شوم خود تبدیل به کابوس وحشتناکی برای وی و افراد قبلیه او می‌شود. بر خلاف تعداد بسیار زیادی از شخصیت‌هایی که در Red Dead Redemption 2 جان خود را از دست می‌دهند، Rains Fall تا آخر بازی زنده می‌ماند اما با این حال هنوز هم وقتی به سرنوشت و تقدیر تلخ زندگی وی نگاه می‌کنیم، غم و اندوه سراسر وجودمان را در بر می‌گیرد. مردمان و اعضای قبیله وی دائما در حال دروغ گفتن به او، خیانت کردن و تکرار کردن این کارها هستند، وی زمین‌ها و مزارع خود را از دست داده است، هویت آن‌ها و هر چیز دیگری که داشتند را از دست داده‌اند و زندگی سختی را سپری می‌کنند. همه این‌ها در حالی است که در پایان بازی نیز وی با وجود این که بارها و بارها به فرزند خود گفته بود که نباید با ارتش وارد جنگ و درگیری شود، اما در نهایت پسر خود را در یکی از همین درگیری‌ها از دست می‌دهد تا همه چیز دیگر کامل شود و تراژدی زندگی Rains Fall تبدیل به روندی روتین در زندگی وی شود که واقعا تلخ و غم انگیز است. زمانی که جان مارستون (John Marston) در بخش اپیلوگ بازی با Rains Fall دوباره ملاقات می‌کند، کاملا واضح و روشن است که او هنوز هم در غم از دست دادن فرزندش به سر می‌برد و هنوز هم زخم‌های وی التیام نیافته است. دیدن کسی که شاید خالص‌ترین و شریف‌ترین شخصیتی باشد که ما در کل این بازی دیده‌ایم، که از چنین دردها و رنج‌های سختی در زندگی خود رنج می‌برد، واقعا غم انگیز و ناراحت کننده است.

Hosea نقش بسیار پررنگ، حیاتی و مهمی در تمام فعالیت‌ها و حرکات گروه Van Der Linde ایفا می‌کند. نه تنها وی یک شخصیت بسیار آگاه و باهوش است، بلکه الگوی مسن و جا افتاده‌ای برای سایر اعضای گروه (مخصوصا آرتور) نیز به حساب می‌آید و علاوه بر آن مشاور بسیار خوب و فوق العاده‌ای نیز برای داچ است تا عقل وی را سر جای خود نگه دارد و او را از انجام حرکات و فعالیت‌های عجولانه و احمقانه منع کند.

۴. Hosea

Hosea نقش بسیار پررنگ، حیاتی و مهمی در تمام فعالیت‌ها و حرکات گروه Van Der Linde ایفا می‌کند. نه تنها وی یک شخصیت بسیار آگاه و باهوش است، بلکه الگوی مسن و جا افتاده‌ای برای سایر اعضای گروه (مخصوصا آرتور) نیز به حساب می‌آید و علاوه بر آن مشاور بسیار خوب و فوق العاده‌ای نیز برای داچ است تا عقل وی را سر جای خود نگه دارد و او را از انجام حرکات و فعالیت‌های عجولانه و احمقانه منع کند. وقتی که وی در جریان دزدی بزرگ از بانک شهر سنت دنی جان خود را از دست می‌دهد، نبود و فقدان وی از این به بعد به شدت در گروه احساس می‌شود. از این جای بازی به بعد شما کاملا می‌توانید تاثیراتی که وی بر تک تک اعضای گروه داشت را احساس کنید که پس از آن به کلی به هم ریخته و از ریتم افتاده است. در واقع خوزه‌ نگه دارنده ریتم و جریان گروه بود که پس از وی تعادل آن به کلی از بین رفته است. دقیقا به خاطر مرگ او است که پس از آن همه چیز اشتباه پیش می‌رود چون دیگر هیچ کسی وجود ندارد که بتواند داچ را سر جای خودش قرار دهد و به زمین بنشاند. پس از آن داچ شروع به از هم گسیختن گروه می‌کند و باعث می‌شود تا همیشه خلاء و جای خالی خوزه عواقب فاجعه باری برای تک تک اعضای گروه باشد. گروهی که پس از مرگ خوزه دیگر هرگز آن گروه متحد و یکپارچه قبلی نشد.

۵. Hamish Sinclair

Hamish Sinclair یکی از شخصیت‌های بخش داستان اصلی بازی نیست و در آن حضور ندارد بنابراین احتمال آن زیاد است که عده زیادی از مردم و کسانی که این بازی را انجام داده‌اند، اصلا ندانند که وی کیست که واقعا هم مایه شرمساری است اگر تا به حال وی را ملاقات نکرده باشید و با داستان‌های شگفت انگیز وی در بازی همراه نشده باشید. وی توانسته به خوبی خودش را به عنوان یکی از بهترین شخصیت‌های حاضر در Red Dead Redemption 2 به بازی‌بازان معرفی کند طوری که به راحتی می‌توان نام وی را  در کنار نام بهترین شخصیت‌های این بازی قرار داد. خط داستان فرعی وی بسیار ساده است و خود مراحل آن نیز واقعا هیچ وقت سخت نیستند. اما در نهایت چیزی که باعث شده ما از وی به عنوان یکی از بهترین شخصیت های Red Dead Redemption 2 نام ببریم، نه مراحل آن است و نه خط داستانی آن؛ بلکه قدرت شخصیت پردازی و نحوه نویسندگی که برای وی انجام شده و همینطور تعاملات فکری و روانی وی با آرتور مورگان (یا حتی اگر جان مارستون در دسترس قرار گرفته باشد) است. این تعاملات فکری و روانی و همینطور شخصیت پردازی بی نظیر Hamish Sinclair باعث شده که هر سکانسی که وی در آن قرار می‌گیرد، تبدیل به سکانسی فراموش نشدنی در این بازی شود. این قدرت راکستار در شخصیت پردازی یک کاراکتر ساده است که بدون نیاز به درگیر کردن وی در مراحل داستانی و تنها با چند مرحله فرعی، کاری با بازی‌باز می‌کند که دیگر هرگز Hamish Sinclair را فراموش نکند. راکستار برای تبدیل کردن وی به یکی از بهترین شخصیت‌های این بازی نه نیازی به صحنه‌های دیگری شدید می‌بیند و نه تیر اندازی‌های خونین و خشن، بلکه با قرار دادن ما به مدت چند روز در کنار Hamish یاد و خاطر او را برای همیشه در دل ما زنده نگه می‌دارد. به همین دلیل است که در پایان خط داستانی وی زمانی که Hamish در درگیری با یک گراز وحشی بسیار غول پیکر جان خود را از دست می‌دهد، واقعا برای همه ما تبدیل به یکی از ناراحت کننده‌ترین صحنه‌های بازی در طول انجام آن شود. حتی با مرگ وی هم راکستار دست از شخصیت پردازی برنمی‌دارد و نه تنها با دیدن صحنه مرگ وی و نشان دادن جنازه خونین او ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد بلکه در نهایت با دادن ابزار و وسایل وی و همینطور اسب زیبای Hamish به ما، می‌خواهد برای همیشه یاد و خاطر وی را در دل ما زنده نگه دارد. اگر می‌خواهید قدرت شخصیت پردازی راکستار را واقعا درک کنید، به شما پیشنهاد می‌کنم که خط داستانی مراحل Hamish Sinclair را به هیچ وجه از دست ندهید تا با یکی از بهترین شخصیت‌ پردازی‌های تاریخ در طول ظهور بازی‌های رایانه‌های آشنا شوید.

۶. Lenny

پس از گذشت سال‌های زیاد از امروز، وقتی که مردم در حال صحبت کردن درمورد به یادماندنی‌ترین لحظات بازی Red Dead Redemption 2 هستند، قطعا درمورد ماموریتی صحبت می‌کنند که در آن آرتور مورگان به همراه Lenny به سالن دهکده Valentine می روند تا خیلی سریع یک نوشیدنی برای رفع خستگی بخورند و زود به کمپ بازگردند. این ماموریت در همان اوایل بازی باعث شد که ما Lenny را به عنوان یک شخصیت بی نظیر بشناسیم. این دقیقا همان چیزی است که این بازی در ساعت‌های بعدی خود نیز در حال تلاش برای انجام دادنش بود و همیشه سعی داشت آن را کامل‌تر کند. در طی سرقت بانک ناتمام در شهر Saint Denis، قطعا مرگ Hosea بزرگ‌ترین و مهم‌ترین چیزی بود که گروه ون در لیند از دست داد اما Lenny هم یکی دیگر از شخصیت‌هایی است که در آنجا از دست رفت که آن هم واقعا غم ویرانگری بود که گریبانگیر گروه شد. مخصوصا برای آرتور، چرا که در تک تک تعامل‌هایی که وی با لنی داشت، دیدن این که وی چقدر به این پسرک جوان علاقمند بود، بسیار ساده بود. در واقع آرتور به خاطر شخصیت جسور و جاه طلب و در عین حال صادق و وفاداری که لنی داشت، شیفته وی شده بود؛ شخصیتی که در دوره غرب وحشی نماد جوانمردی بود که تازه در اوایل دوره جوانی خود قرار داشت و هنوز هم با فرصت زیادی که داشت، می‌توانست این صفات را در خودش تقویت کند که اگر زنده می‌ماند، قطعا همین کار را هم می‌کرد چون لنی در تک تک کارها و وظایفی که به وی سپرده می‌شد، آنچنان با خلوص نیت و قلبی پاک به انجام آن می‌پرداخت که قطعا می‌توانست الگوی سایر اعضای گروه باشد. وفاداری و صداقت وی هیچ وقت از یادمان نخواهد رفت. شاید Lenny هیچ وقت تبدیل به یکی از مهره‌های اصلی و سرنوشت ساز گروه نشده باشد اما دیدن آن بسیار راحت و ساده بود که با دادن هر موقعیتی به او، می‌تواند بهترین شرایط ممکن را از آن بیرون بیاورد و بدترین موقعیت‌ها را تبدیل به فرصت‌های بی نظیر کند. اگر این حس وظیفه شناسی وی را با شخصیت و خصوصیات اخلاقی وی ترکیب کنیم، می‌بینیم که وی نه تنها یکی از بهترین شخصیت‌های Red Dead Redemption 2 بوده است، بلکه یکی از بهترین یاران ما نیز در بازی‌های ویدیویی هم بوده. این ویژگی‌ها باعث می‌شود که مرگ ناگهانی وی در طول سرقت بانک تبدیل به یکی از غم انگیزترین و ناراحت کننده‌ترین لحظات Red Dead Redemption 2 شود.

ما قرار نیست در این بازی چیز زیادی از زندگی گذشته آرتور مورگان از زبان خودش بشنویم و یا اطلاعات چندانی از وقایع زندگی وی پیش از آغاز Red Dead Redemption 2 به دست بیاوریم، اما این بازی اطلاعات کافی در اختیار ما قرار می‌دهد تا بفهمیم وی زندگی خوبی پیش از این ها نداشته. این تمام ایده‌ای است که بازی درمورد گذشته و وقایع زندگی آرتور مورگان پیش از آغاز بازی به ما می‌دهد.

۷. Sean

از همان اولین لحظاتی که ما با Sean ملاقات می‌کنیم، جایی که آرتور، چارلز و خاویر وی را از دست جایزه بگیرها در نزدیکی Black Water نجات می‌دهند، می‌توان دید که این مرد ایرلندی یک شخصیت اضافی دارد که در طی ادامه روند بازی نیز همیشه به نمایش دادن این شخصیت اضافی با اعضای دیگر گروه ادامه می‌دهد. همچنین دوست داشتن وی به عنوان یک شخصیت نیز کار ساده‌ای در این بازی است، مخصوصا با دیدن شخصیت آزار دهنده برادر کوچک و همینطور برادر بزرگ‌ترِ ناراضی. منظورم آرتور مورگان است و تعامل‌هایی که شان در طول روند بازی با آرتور برقرار می‌کند. مرگ وی به دست Gray ها در فصل سوم بازی یک مرگ ناگهانی و غیر منتظره است که دقیقا در بهترین لحظه خود انجام می‌شود، جایی که وی در حال تلاش برای اثبات کردن خود به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی بازی و یکی از مهره‌های تاثیر گذار گروه است. اگر به روند حضور وی در بازی نگاه کنید، می‌بینید که بازی‌باز ممکن است در اوایل بازی و یا پیش از آغاز فصل سوم بازی زیاد به وجود او اهمیت ندهد اما کم کم نقش وی در گروه پررنگ و پررنگ‌تر می‌شود تا جایی که بازی‌باز در حال عادت کردن به حضور و همراهی‌های او است تا وی را هم به عنوان یکی از شخصیت‌های برتر این بازی شروع به دوست داشتن کند اما درست در لحظه‌ای که این ارتباط در حال رسیدن به نقطه اوج خود است، وی در یک درگیری سنگین در یکی از دهکده‌ها به قتل می‌رسد و گروه هم که چاره‌ای جز پیشروی ندارد، پس از اتمام درگیری به صحنه بازمی‌گردد تا جنازه آن را به محلی برده و دفن کند. پس از مرگ وی، آرتور در دفترچه خاطرات خودش هم می‌نویسد که نگاهی که به Sean داشت مثل یک داداش کوچولوی آزار دهنده بود که باعث می‌شود مرگ او بیش از پیش قلب‌هایمان را به درد بیاورد.

۸. آینده John

همانطور که در بطن Red Dead Redemption 2 نیز به خوبی دیده می‌شود، جان را به احتمال بسیار زیاد می‌توان یکی از شخصیت‌های خوش شانس این بازی به حساب آورد که خودش را از تمام دردسرهای گروه و مسئولیت‌های خطرناک آن رها می‌کند تا به زندگی شخصی خود در کنار فرزند و همسرش ادامه دهد. اما با دانشی که ما درمورد سرنوشت و مرگ ناگهانی و جان گداز وی در Red Dead Redemption 1 داریم، باعث می‌شود که دیدن هر لحظه خوشایند و خوبی هم که برای وی در RDR 2 پیش می‌آید، همراه با غمی باشد که از عمق وجود ما نشئت می‌گیرد و باعث می‌شود ما اتفاقات زندگی وی در این بازی را بسیار جدی‌تر و در عین حال هم غمگین‌تر دنبال کنیم. وقتی بدانید یکی از بهترین شخصیت‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی به چنان مرگ دلخراش و سختی دچار خواهد شد، آیا واقعا وقایع و اتفاقات شیرین زندگی وی شما را خوشحال نخواهد کرد؟ آیا دوست ندارید که وی را همیشه در بهترین و شادترین لحظات ممکن ببینید تا حداقل غم مرگ وی کمی باعث تسلی خاطر شما شود؟ به همین خاطر است که ما در RDR 2 دوست داریم همیشه وی را سرزنده و خوشحال ببینیم و وقتی می‌بینیم وی در تلاش است تا با ساختن خانه رویایی خود، همسر و فرزند خودش را نزد خود بازگرداند، به چنان سختی و جدیتی او را همراهی می‌کنیم که انگار واقعا خودمان جای او هستیم و همسر و فرزند خودمان قرار است بازگردند. تمام مشکلات وی را با جدی‌ترین حالت ممکن برطرف می‌کنیم تا بازهم وی را به لحظات شادی که در کنار همسر و فرزند خود دارد، برسانیم چون می‌دانیم در نهایت به چه مرگ دلخراشی دچار خواهد شد. آرتور هم خودش را قربانی می‌کند تا به John کمک کند که از شر زندگی ننگین فعلی خود خلاص شود تا مطمئن شود که وی به همراه خانواده خود می‌تواند از این پس یک زندگی عادی را دنبال کند اما همه ما می‌دانیم که انجام همه این کارها در نهایت برای هیچ است و قرار نیست به جای خوشی ختم شود جایی که هم جان و هم همسرش، Abigail هر دو جان خود را از دست می‌دهند و Jack هم شدیدا به یک زندگی پر از خشونت نزولی پیدا می‌کند و در پایان بازی Red Dead Redemption او هم تبدیل به جنایتکاری می‌شود که قتل و خشونت برایش کار بسیار ساده‌ای است. قطعا سرنوشت خانواده Marston دردناک ترین تراژدی‌هایی است که در کل تاریخ صنعت بازی‌های ویدیویی به چشم دیده‌ایم.

۹. گذشته آرتور مورگان

ما قرار نیست در این بازی چیز زیادی از زندگی گذشته آرتور مورگان از زبان خودش بشنویم و یا اطلاعات چندانی از وقایع زندگی وی پیش از آغاز Red Dead Redemption 2 به دست بیاوریم، اما این بازی اطلاعات کافی در اختیار ما قرار می‌دهد تا بفهمیم وی زندگی خوبی پیش از این ها نداشته. این تمام ایده‌ای است که بازی درمورد گذشته و وقایع زندگی آرتور مورگان پیش از آغاز بازی به ما می‌دهد. زندگی گذشته وی شباهت زیادی به زندگی و اتفاقاتی که برای John افتاده، دارد و آرتور هم درست مثل او در سنین پایین یتیم می‌شود و زیر پر و بال داچ و خوزه قرار می‌گیرد اما چیزی که واقعا ناراحت کننده و غم انگیز است، شنیدن حرف‌هایی است که آرتور درمورد پسر خود، Isaac می‌زند که در سنین بسیار پایین توسط دزدها (به همراه مادر خود) کشته شده است در حالی که همه این‌ها فقط به خاطر ۱۰ دلار اتفاق افتاده بود. وقتی که آرتور در حال صحبت کردن با Rains Fall بود، اذعان ‌کرد که این اتفاق در زندگی وی چیزی بود که باعث سخت شدن وی شد. این مکالمه جذاب و دیالوگ‌های فراموش نشدنی آن با یکی از بهترین شخصیت‌های بسیار توسعه یافته عالی به چنان عمق و تاثیر گذاری می‌رسد که قطعا شنیدن تک تک کلماتی که از زبان آرتور خارج می‌شود را برایمان چنان دردناک می‌کند که آرزو می‌کنیم ای کاش هر چه زودتر تمام شود تا دیگر دردهای آرتور در زندگی گذشته‌اش را نشنویم. آرتوری که امروز در RDR 2 چنان سخت و بی رحم شده هم روزی دارای خانواده‌ای بوده که فقط به خاطر ۱۰ دلار آن‌ها را از دست داده است و از آن پس تبدیل به کسی شده که گرفتن جان انسان‌ها برایش مثل آب خوردن است. البته آرتور هنوز هم چنان مرد شریفی است که قطعا می‌تواند باعث نجات جان عده زیادی از مردم شود (بسته به سبک بازی کردن شما) اما گرفتن جان کسانی که حقشان است، کاری است که وی به هیچ وجه در آن رحم و مروت ندارد. درواقع زندگی دردناک وی در گذشته باعث شده که او امروز تا این حد بی رحم و خشن جلوه کند. آرتور مورگان در این بازی به چنان تکاملی می‌رسد که قطعا هرگز در هیچ بازی دیگری تکرار نخواهد شد.

این آغاز یک پایان است. پس از این که آرتور با Sadie و Abigail یک خداحافظی تاثیر گذار انجام می‌دهد و به آن‌ها بدرود می‌گوید، سوار اسب خود می‌شود، یک بار دیگر کلاه کهنه و قدیمی خودش را به سر می‌گذارد و به سمت کمپ حرکت می‌کند تا داچ و مایکا را خلاص کند. آرتور این حقیقت را می‌داند که ممکن است این کار، آخرین کاری باشد که در طول زندگی خود می‌تواند انجام دهد چون بیماری وی شدیدا بدتر شده و شدت گرفته و وی فرصت زیادی برای تمام کردن کارهای ناتمام خود در اختیار ندارد.

۱۰. مکالمه آرتور و راهبه

بسته به این که شما در یکی از مراحل فرعی این بازی شرکت کنید یا خیر، این یکی از تاثیر گذارترین مکالماتی است که در طول بازی به انجام می‌رسد که شاید هم در صورت عدم انجام مرحله فرعی مورد نظر، به آن برخورد نکنید. اما اگر خط داستان فرعی مورد نظر را دنبال کنید و به این مکالمه تاثیر گذار برسید، قطعا می‌دانید که درمورد چه چیزی حرف می‌زنم. همانطور که آرتور به کاپیتان Monroe کمک می‌کند که از ارتش فرار کند، بعد از آن با خواهر Calderon در ایستگاه قطار ملاقات می‌کند. جایی که آرتور به خواهر روحانی اذعان می‌کند که به خاطر بیماری سل در حال مرگ است (البته این مکالمه می‌تواند بر اساس سطح افتخار شما نیز تغییر پیدا کند و به شکل دیگری انجام شود). صحبت‌های آرتور درمورد این که دیگر مدت زمان زیادی زنده نخواهد ماند و همینطور ترس وی از این که در آینده چه چیزی در انتظارش نشسته، به همراه پذیرش این حقیقت ترسناک که، با توجه به این که فرصت زیادی برای زنده ماندن در اختیار ندارد، شاید باعث شده باشد که مرگ ناگهانی وی چیزی باشد که حق اوست. دیگر از حالات چهره آرتور در زمان حرف زدن درمورد این حقایق تلخ چیزی نگویم چون چیزی است که قطعا ما به این زودی‌ها فراموش نخواهیم کرد. اندوه و دردی که در چهره آرتور دیده می‌شود، قطعا قلب همه ما را چنگ می‌زند. شخصیت باوفا و متعهدی که برای سربلندی خودش، اعضای خانواده‌اش و همینطور اعضای گروهش هر کاری که از دستش بر می‌آمد، انجام داد اما سرنوشت او را به چنین تقدیر تلخی رساند که آهسته آهسته شاهد مرگ خودش باشد و هیچ کاری برای جلوگیری از آن نتواند بکند. همه ما می‌دانیم که زندگی آرتور یک زندگی پربار و سراسر افتخار آمیز بود اما باز هم می‌بینیم که در حین انجام این مکالمه از کارهایی که نتوانسته برای سربلندی‌های بیشتر انجام دهد، اندوهگین است. بدون اغراق آرتور مورگان یکی از بهترین شخصیت‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی است، کسی که با وجود همه خطرات و کارهای سختی که برای نجات جان و همنوعان شریف خود انجام داد، هنوز هم از کارهای ناتمام خود بیمناک و مضطرب است که نتوانسته آن‌ها را انجام دهد. این مکالمه را شاید بتوان به عنوان یکی از تلخ‌ترین و تاثیر گذارترین سکانس‌های این بازی دانست که تک تک حرف‌های آرتور مثل خنجری خونین به قلب بازی‌باز نشسته است.

۱۱. Edith Downes

یک حقیقت تلخ درمورد بیماری آرتور که به زودی جان او را خواهد گرفت، وجود دارد که باعث می‌شود وی سریعا به فکر کارهای ناتمام خودش باشد و بخواهد همه آن‌ها را یکسره کند چون فرصت زیادی در اختیار ندارد و این بیماری خیلی زود جان او را خواهد گرفت. با توجه به همین موضوع، وی به دنبال پس گرفتن پولی که از طرف گروه به یک نفر قرض داده شده بود، می‌رود و برای پس گرفتن این پول، فرد مورد نظر را تا سر حد مرگ کتک می‌زند که خودش باعث می‌شود تا یکی دیگر از اتفاقات تلخ این بازی رقم بخورد و این مرد خانواده جانش را از دست بدهد. بله این مرد بی چاره صاحب خانواده‌ای بود که به شدت تنگ دست و فقیر هستند. همسر این مرد یعنی Edith Downes و پسر آن‌ها مجبور به زندگی کردن در اوج فقر و بدبختی شده‌اند در حالی که خانم Downes خودش برای نجات جانش و فرزند خود مجبور به انجام رفت و آمدهای مکرر و انجام کارهای پست و تباه شده تا بتواند اطمینان حاصل کند که زندگی خودش و فرزندش همچنان ادامه پیدا می‌کند و هر چند با پستی و حقارت، اما به هر شکلی که هست، ادامه پیدا می‌کند. خط داستان فرعی با حضور خانم Downes در واپسین فصل‌های بازی Red Dead Redemption 2 یکی از به یاد ماندنی‌ترین داستان‌هایی است که در این بازی روایت می‌شود. دیدن رستگار شدن آرتور در واپسین روزهای عمر خود و تلاش برای داشتن یک زندگی شرافتمندانه و همینطور داستان‌های شخصی زندگی وی و همینطور بخشندگی و سخاوتی که در مقابل خانم Downes با وجود بدهکاری‌اش به گروه نشان می‌دهد، یکی از تاثیر گذارترین لحظاتی است که ما در این بازی می‌توانیم ببینیم چون واقعا شگفت انگیز و تاثیر گذار است.

۱۲. آخرین سواری آرتور به سمت کمپ

این آغاز یک پایان است. پس از این که آرتور با Sadie و Abigail یک خداحافظی تاثیر گذار انجام می‌دهد و به آن‌ها بدرود می‌گوید، سوار اسب خود می‌شود، یک بار دیگر کلاه کهنه و قدیمی خودش را به سر می‌گذارد و به سمت کمپ حرکت می‌کند تا داچ و مایکا را خلاص کند. آرتور این حقیقت را می‌داند که ممکن است این کار، آخرین کاری باشد که در طول زندگی خود می‌تواند انجام دهد چون بیماری وی شدیدا بدتر شده و شدت گرفته و وی فرصت زیادی برای تمام کردن کارهای ناتمام خود در اختیار ندارد. احتمالا آرتور فرصت مجدد دیگری به دست نخواهد آورد. حرکت آرتور به سمت کمپ با یک قطعه موسیقی بی نظیر و هیجان انگیز همراه می‌شود. در حالی که آرتور در طی این مسیر دائما چیزهای زیادی از زندگی خودش و صحبت‌های مردم مختلفی که با آن‌ها آشنا شد را دوباره مرور می‌کند، شخصیت و انسانی که همیشه بود را هم دوباره به خاطر می‌آورد. این سکانس واقعا به شدت قدرتمند و انگیزه دهنده است و همینطور تاثیر گذاری آن را هم نمی‌توان منکر شد. این صحنه چنان انگیزه و قدرتی به شما می‌دهد که دوست دارید به محض رسیدن به کمپ با یک حرکت داچ و مایکا را به بدترین شکل و بی رحمانه‌ترین حالت ممکن به قتل برسانید و رسالت زندگی آرتور را به بهترین شیوه ممکن به اتمام برسانید اما حیف که همیشه اوضاع آنطور که ما دوست داریم، پیش نمی‌رود.

مکانیزم رابطه میان بازی‌باز و اسب او در بازی Red Dead Redemption 2 ثابت کرد که از جنبه‌های مختلف یک راهکار و شیوه هوشمندانه بود که در این بازی به اجرا رسید. اما این ویژگی نه تنها از نظر مکانیزم و ساختار کلی به بهترین شیوه ممکن اجرا شد بلکه عمیقا در گیم پلی بازی نیز نفوذ پیدا کرد و تبدیل به یکی از ویژگی‌های دوست داشتنی این بازی شد که میزان وابستگی بازی‌باز به اسب خود را به بالاترین سطح ممکن رساند. Red Dead Redemption 2 حتی یک روش تازه هم پیدا کرد تا این ویژگی را به داستان سرایی بازی نیز گره بزند.

۱۳. اسب آرتور

مکانیزم رابطه میان بازی‌باز و اسب او در بازی Red Dead Redemption 2 ثابت کرد که از جنبه‌های مختلف یک راهکار و شیوه هوشمندانه بود که در این بازی به اجرا رسید. اما این ویژگی نه تنها از نظر مکانیزم و ساختار کلی به بهترین شیوه ممکن اجرا شد بلکه عمیقا در گیم پلی بازی نیز نفوذ پیدا کرد و تبدیل به یکی از ویژگی‌های دوست داشتنی این بازی شد که میزان وابستگی بازی‌باز به اسب خود را به بالاترین سطح ممکن رساند. Red Dead Redemption 2 حتی یک روش تازه هم پیدا کرد تا این ویژگی را به داستان سرایی بازی نیز گره بزند. نقطه اوج داستان بازی دقیقا لحظه درست برای جریحه دار کردن احساسات بازی‌باز به بیشترین حد ممکن بود، وقتی که آرتور به جان مارستون کمک کرد تا از این معرکه فرار کند و جان خودش و خانواده‌اش را نجات دهد، می‌بینیم که وی به پایان خط زندگی خود بسیار بسیار نزدیک شده است. در همین حین نیز اسب آرتور از پای در می‌آید و نقش بر زمین می‌شود و بر اثر شدت صدمات و جراحات وارد شده، جان خود را از دست می‌دهد. پس از سپری کردن زمان بسیار طولانی با یک اسب و خو گرفتن با آن در طول روند کل بازی، دیدن این که آرتور به حیوانی که در حال مردن در آخرین لحظات زندگی خودش است، می‌گوید “ممنونم”، حتی با وجود گلوله‌هایی بر سر وی در حال باریدن است و از وی عبور می‌کنند، واقعا یک صحنه قدرتمند است که احساسات هر کسی را تحریک می‌کند. آرتور حتی با وجود شلیک بی امان دشمنان به سمتش سر بالین یار وفادار و صمیمی خودش چند لحظه‌ای آرام می‌گیرد تا برای تمام لحظاتی که با هم سپری کردند، از او قدردانی کند. تمام صحنه‌هایی که آن‌ها با هم بودند لحظاتی را به وجود آورد که تا ابد در ذهن آرتور که در آخرین لحظات زندگی خودش است، باقی خواهد ماند. یار وفاداری که هیچ وقت او را تنها نگذاشت و در بدترین شرایط و اوضاع باز هم کنار آرتور ماند و حتی بسیاری از اوقات هم سپر بلای او شد تا از جان صاحبش مراقبت کند.

۱۴. مرگ آرتور

این چیزی است که قرار است ما کارمان را با آن به اتمام برسانیم. مرگ آرتور شاید به تنهایی قدرتمندترین لحظه‌ای باشد که تا به حال در تمام بازی‌های راکستار دیده‌ایم که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. اینجا شخصیتی وجود دارد که به شگفت انگیزترین حالت ممکن توسعه پیدا کرد و به بهترین شیوه ممکن پرداخته شد تا تبدیل به یکی از فوق العاده‌ترین و تکرار نشدنی‌ترین پروتاگونیست‌هایی شود که همه ما در تمام بازی‌های ویدیویی تا به حال دیده‌ایم. این لحظه با ارایه پیچیدگی و عمق بی نظیر توسط یک اجرای بی نظیر هم به تصویر کشیده شده است. دیدن آرتور که توسط بیماری لاعلاج خود نقش بر زمین می‌شود، تلاش وی برای رسیدن به هفت تیرش برای کشتن مایکا در آخرین لحظه عمر خود و پای داچ که در آخرین لحظه مانع از این کار می‌شود و سپس فرار آن دو از صحنه و جان دادن آرتور رو به افق غروب آفتاب واقعا واقعا دردناک ترین و غم انگیز ترین صحنه‌ای است که ما در کل این بازی می‌توانیم ببینیم. سکانسی که قطعا هرگز از یاد و خاطر ما پاک نخواهد شد و ما در تمام طول عمر خود از آن به عنوان یکی از دردناک‌ترین لحظه‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی یاد خواهیم کرد. وصف این صحنه در غالب چند کلمه واقعا کار غیر ممکنی است اما به عنوان حسن ختام دوست دارم این را بگویم که غرب وحشی سرانجام زهر خود را به آرتور تزریق کرد و مرد شریف داستان ما به قصه زندگی دردناک خود پایان داد تا وظیفه انتقام و خون خواهی وی به یاران و دوستان قدیمی و وفادار وی سپرده شود. یارانی که در بخش Epilogue این بازی این کار را به نحو احسن به پایان می‌رسانند و انتقام یار قدیمی خود را بعد از سال‌های طولانی از باعث و بانی آن همه مکافات و مشکل، می‌گیرند.

منبع :

GAMINGBOLT

572 پست
عرفان رحیمی صادق
مطالب مرتبط
در مای نوکیا بخوانید
دیدگاه کاربران
محمد
پاسخ دهید دوشنبه 22 بهمن 1397

آخه این بازی کی برای pc بیاد؟

رضا
پاسخ دهید سه شنبه 23 بهمن 1397

سایتتون خیلی دیگه خسته کننده و مسخره شده.. بیشتر مطالبش درمورد بازی ها شده.. مخصوصا همین بازی… بسته دیگه اه.

بهتره اسم سایتتون رو تغییر بدین چون دیگه هیچ تناسبی نداره و ویندوزفون مرده

محسن توکلی نیا
پاسخ دهید سه شنبه 23 بهمن 1397

محمد جان این سوال و خواسته تمام پی‌سی گیمرهاست 😉

برای نوشتن دیدگاه می توانید به حساب کاربری خود وارد شوید ورود ارسال نظر به صورت مهمان
برچسب ها: , , , , , , , ,