در قسمت دوم داستان مجموعه Red Dead Redemption، به سراغ داستان کامل Red Dead Redemption 2 و معرفی شخصیت‌های این بازی این مجموعه می‌رویم؛ پس مانند همیشه با ما همراه باشید تا داستان یکی از تاثیرگذارترین بازی‌های وسترن غرب وحشی را با هم مرور کنیم.

در این مقاله سعی کردم که به صورت خلاصه ماجرای کلی بازی که در چند فصل روایت می‌شود را بیان کنم. اگر می‌خواهید به صورت کامل از داستان و ماموریت‌های رِد دِد ریدمپشن 2 آگاه شوید، به مقاله <<راهنمای بازی Red Dead Redemption 2؛ تمام لینک‌های آموزشی>> و قسمت راهنمای ماموریت‌های اصلی بازی مراجعه کنید.

توجه: این مقاله حاوی اسپویل شدید داستان و شخصیت‌های رِد دِد ریدمپشن 2 است.

در سال ۱۸۹۹، بعد از این که یک عملیات سرقت در شهر غربی بلک‌واتر (Black Water) آن طور که باید پیش نرفت، داچ ون در لیند و باندش مجبور به گریختن از مخفیگاه خود در بلک‌واتر شدند. آن‌ها برای فرار از قانون سعی کردند تا از کوهستان غربی در آمبارینو عبور کنند. اعضای این باند به این شرح بودند: آرتور مورگان، جوانی به نام جان مارستون، هوزئا متیوز مرد دست راست داچ، بیل ویلیامسون، خاویار اسکوئلا، لنی سامرز، چارلز اسمیت، شان مک‌گوایر، آنکل، ابیگیل رابرتز، مایکا بل، مولی اوشی، تیلی جکسون، سایمون پیرسون، لئوپولد استراوس، کارن جونز، سوزان گریمشاو، جوزیا ترلونی، مری-بث گاسکیل و اورویل سوانسون. هنگام رسیدن به کولتر (Colter)، سه عضو از باند یعنی مایکا، آرتور و داچ به دنبال تدارک موارد نیاز رفتند. آن‌ها به همین منظور در یک مزرعه توقف کردند و در آن جا با پسران اودریسکول رو به رو شدند. این رویارویی منجر به آغاز یک نبرد مسلحانه شد که پایان آن با مرگ اودریسکول‌ها همراه بود. آن‌ها بعد از غارت مزرعه با زنی به نام سادی ادلر رو به رو شدند که همسرش توسط باند مخالف کشته شده بود. داچ با دیدن وضعیت این زن، او را به کمپ خودشان برد. بعد از بازگشت به کمپ، ابیگیل از آرتور تقاضا کرد تا جان را که ناپدید شده بود پیدا کند، به این ترتیب آرتور همراه با خاویر به دنبال او رفتند و با یافتن رد خونی متوجه حمله‌ی گرگ‌ها به جان شدند. آن‌ها با یافتن جان او را به کمپ بازگرداندند. باند تصمیم گرفت تا به کمپ اودریسکول که بنا بر گفته‌ی یکی از افرادش در نزدیکی آن جا بود حمله کنند. باند به کمپ مذکور حمله کرد و بعد از شکست دادن دشمنان اطلاعاتی در مورد یک قطار متعلق به کورنوال را به دست آورد. داچ به منظور فراهم کردن سرمایه فرارشان تصمیم گرفت تا اقدام به سرقت از این قطار بکند که در نتیجه‌ی آن میزان قابل توجهی پول نصیب‌شان شد.  سرقت از این قطار که متعلق به فردی ثروتمند به نام لویتیکوس کورنوال بود خشم کورنوال را به همراه داشت. او برای گرفتن انتقام اقدام به استخدام آژانس کارآگاهی پینکرتون کرد و به این ترتیب دو مامور به نام میلتون و راس برای دستگیری باند داچ فرستاده شدند. اعضای باند مجبور بودند همیشه یک قدم از ماموران جلوتر باشند تا گرفتار آن‌ها نشوند.

بعد از رسیدن باند به ولنتاین و ایجاد کمپی در حوالی این منطقه، آرتور همراه با ترلونی، چارلز و خاویار برای نجات دادن شان که توسط جایزه‌بگیران اسیر شده بود اقدام کردند. این سه بعد از یک نبرد مسلحانه موفق به نجات شان شدند و به کمپ بازگشتند. بعد از بازگشت به کمپ، لنی به آرتور و داچ اطلاع داد که مایکا یک تیراندازی را در استرابری شروع کرده و به همین خاطر دستگیر شده است. به این ترتیب آرتور ابتدا لنی را به ولنتاین برد و سپس برای نجات مایکا به محل مورد نظر رفت. بعد از این که کلانتر از رها کردن مایکا امتناع کرد، آرتور با زور سلول مایکا را باز کرد و به دنبال آن یک تیراندازی دیگر شکل گرفت. آرتور رو به مایکا گفت که آن‌ها باید با اسب محل را ترک کنند اما مایکا این موضوع را رد کرد و گفت که کاری هست که باید انجام دهد. این دو مجبور شدند تقریبا تمام ماموران قانونی شهر را بکشند تا این که در نهایت مایکا وارد خانه‌ای شد و مردی که اسلحه‌های او را در اختیار داشت کشت. سپس این دو پس از پس گرفتن سلاح‌ها سوار بر اسب فرار کردند. آرتور پس این اتفاقات مایکا را به خاطر بی‌پروایی و برای پس گرفتن سلاح‌هایش سرزنش کرد. بعد از این ماجرا جان با آرتور تماس گرفت و خبر داد که قطاری قرار از است از ولنتاین بگذرد. او پیشنهاد کرد که برای توقف قطار آرتور یک کالسکه حامل نفت کورنوال را برباید. به این ترتیب آرتور کالسکه‌ی مذکور را دزدید و به شان، چارلز و جان ملحق شد. بعد از قرار دادن کالسکه روی ریل، قطار متوقف شد و باند اقدام به غارت مسافران کرد. در این میان شان توسط یکی از خدمه‌ی قطار ضربه خورد که آرتور موفق به کمک او شد. در انتها با ورود ماموران قانون، چهار عضو باند به سختی موفق به فرار شدند.

جان که فکر می‌کرد باند هنوز نیاز به پول بیشتری دارد به آرتور گفت که در مورد گله‌ای از گوسفندها در نزدیکی آن ناحیه شنیده است. او به آرتور گفت که یک اسلحه تک‌ تیرانداز بخرد و سپس آن‌ها به بالای تپه‌ی مورد نظر رفتند. از آن جا به سمت دامنه شلیک کردند و با فرار گله آرتور موفق به جمع آوری آن‌ها شد تا بعدا بتوانند گوسفندان را در یک مزایده به حراج بگذارند. در هنگام مزایده مرد صاحب گله گوسفندانش را شناسایی کرد و پیشنهاد چهل درصد سود حاصل از فروش را کرد تا دهانش بسته بماند. این رقم با مذاکره‌ی جان به عدد هجده رسید. سپس آرتور و جان به سلون رفتند، جایی که آن‌ها با داچ و استراوس دیدار کردند. دیری نگذشت تا لویتیکوس کورنوال و چند تن از افراد استخدام کرده‌ی او به آن جا آمدند و استراوس و جان را اسیر کردند. داچ و آرتور به هر سختی بود موفق به آزاد کردن آن‌ها شدند و به سمت کمپ بازگشتند. داچ که فهمیده بود باند دیگر نمی‌تواند در این محل بماند جان، آرتور و چارلز را فرستاد تا در مورد موقعیتی بهتر برای نقل مکان کمپ‌شان تحقیق کنند. آن‌ها بعد از مبارزه با گروهی از راهزنان در منطقه نقطه‌ی مناسب برای کمپ را انتخاب کردند.

در ادامه‌ی داستان رِد دِد ریدمپشن 2 و بعد از نقل مکان به کمپ جدید، هوزئا، آرتور و جان با کلانتر گری رو به رو شدند، کسی که ترلونی را به خاطر حفاری غیرمجاز طلا دستگیر کرده بود. بعد از این که آرتور گروهی از یاغیان فراری را دوباره برای کلانتر گرفت، ترلونی آزاد شد. علاوه بر این گری تصمیم گرفت تا آرتور، داچ و بیل را به عنوان معاونان خود انتخاب کند تا آن‌ها در مقابله با مهاجمان لموین مبارزه کنند. این سه عضو باند با کمک آرچیبالد موفق به پایین کشیدن مهاجمان شدند و به این ترتیب لطف کلانتر نصیب آن‌ها شد. بعد از این ماجرا داچ به آرتور گفت که به کالیگا هال برود تا اطلاعاتی در مورد خانواده‌ی گری کشف کند. آرتور در نهایت با بو گری صحبت کرد و بو از آرتور خواست تا به ملک بریتویت برود و نامه‌ای را به معشوقه‌ی پنهان او یعنی پنه‌لوپه بریتویت برساند. بعد از رساندن نامه، پنه‌لوپه نیز نامه‌ای از طرف خود به آرتور داد تا آن را به بو برساند. در این نامه پنه‌لوپه از برنامه‌ی خود برای شرکت در راهپیمایی با موضوع حق رای زنان خبر داده بود. این خبر باعث هراس بو شد و او به آرتور گفت که جان پنه‌لوپه در خطر است و به همین سبب به آرتور پیشنهاد پول در قبال نجات او را داد. آرتور و بو با اسب‌هایشان به سمت کالسکه‌ای که حامل معترضان بود رفتند و برای منصرف کردن پنه‌لوپه تلاش کردند اما موفق به بازداشتن او از شرکت در این راهپیمایی نشدند، به این ترتیب آرتور برای حفظ جان پنه‌لوپه کنترل کالسکه را خودش به دست گرفت. آرتور بعد از اتمام راهپیمایی از آن‌ها جدا شد و به کمپ بازگشت.

زمانی که آرتور به کمپ بازگشت، آنکل از او خواست تا برای سرقت از یک کالسکه به او، بیل و چارلز بپیوندند. در کمال بدشانسی این کالسکه متعلق به لویتیکوس کورنوال بود و او ارتش کوچکی از سربازان خصوصی را استخدام کرده بود تا از این کالسکه محافظت کنند. بعد از سرقت از کالسکه اعضای باند مجبور به فرار به یک انبار کاه در آن نزدیکی شدند تا خود را پنهان کنند. با این حال مردان مسلح آن‌ها را پیدا کرده و انبار را به آتش کشاندند. اعضای باند مجبور شدند تا برای باز کردن راه خود با دشمنان مبارزه کنند و به سمت جنگل بروند. آن‌ها در جنگل تقابلی رو در رو با دشمنان داشتند و سپس با سمت کمپ فرار کردند. مدت کوتاهی بعد لنی در گفت و گویی با آرتور به او گفت که در مورد گروه مهاجمان لموین شنیده است که انبار بزرگی از سلاح‌های نظامی را در اختیار دارند. آرتور قبول کرد تا همراه با لنی به سرقت مهاجمان بروند. بنابراین این دو به شیدی بل رفتند و با رسیدن به مقصد موفق به کشتار مهاجمان شدند، سپس مهمات مورد نظر خود را برداشته و با یک کالسکه بازگشتند. در راه بازگشت چند تن از مهاجمان به دنبال آن‌ها آمدند ولی این دو عضو باند آن‌ها را در هم شکستند. بعد از بازگشت به کمپ آرتور یکی از سلاح‌های Bolt Action را برای خود برداشت و بقیه را برای فروش کنار گذاشتند. تقریبا بلافاصله بعد از بازگشت، بیل و کارن پیش لنی و آرتور آمدند و پیشنهاد سرقت از بانک ولنتاین را مطرح کردند، پیشنهادی که تمام اطلاعات مربوط به آن را جمع‌ آوری کرده بودند. کارن وظیفه‌ی سردرگم کردن نگهبانان و ضربه زدن به آن‌ها را بر عهده گرفت. آرتور دینامیتی را روی گاوصندوق قرار داد و با منفجر شدن آن راه باز شد تا پول‌ها برداشته شود. هنگام بازگشت، اعضا تحت تعقیب قانون قرار گرفتند اما چهار عضو باند موفق شدند مسیر را به سلامت باز گردند. داچ در زمان برگشتن باند به آن‌ها تبریک گفت. باند تصمیم گرفت تا برای به دست آوردن پول بیشتر هر دو خانواده‌ی بریتویت و گری را غارت کند، دو خانواده‌ای که از دشمنان قدیمی یکدیگر محسوب می‌شدند. به این ترتیب آرتور و شان در قبال مبلغی به زمین‌های تنباکوی گری‌ها رفتند و آنجا به آتش کشیدند.

پس از آن آرتور به همراه جان و خاویر به عمارت بریتویت رفتند و اسب‌های با ارزش این خانواده را ربودند. با وجود این که تاویش گری به آن‌ها گفته بود که اسب‌ها را می‌توانند پنج هزار تا بفروشند اما این دروغی بیش نبود و تنها هفتصد تا دست آن‌ها را گرفت. گری‌ها که متوجه اقدام باند برای غارت‌شان شده بودند، به باند اعلام کردند تا برای انجام کاری به رودز بروند. بیل، مایکا و شان به رودز رفتند، جایی که گری‌ها برایشان کمین کرده بودند. یک تیراندازی صورت گرفت و شان با اصابت گلوله‌ای از پای درآمد و کشته شد، بیل نیز توسط کلانتر اسیر شد. مایکا و آرتور خیابان را پاکسازی کردند و با کشتن لی موفق به آزادسازی بیل شدند. این سه با جسد شان به کمپ بازگشتند و در آنجا خبر اسیر شدن جک توسط بریویت‌ها را شنیدند، اقدامی که برای گرفتن انتقامِ دزدیدن اسب‌های آن‌ها صورت گرفته بود. باند با تعداد زیادی از اعضای خود به عمارت بریتویت هجوم برد و بعد از یک نبرد طولانی موفق به یافتن رئیس آن‌ها یعنی کاترین بریویت شدند. کاترین به آن‌ها گفت که جک را به آنجلو برونته فروخته است، کسی که در سنت دنیس زندگی می‌کند. بعد از بازگشت به خانه، مامور میلتون در آن جا منتظر آن‌ها بود. داچ برای دور کردن افرادش از منطقه تصمیم گرفت تا باند را به شیدی بل نقل مکان کند، جایی که قبل از رفتن به آنجا توسط آرتور و لنی از مهاجمان لموین پاکسازی شد.

بعد از نقل مکان به شیدی بل، جان، داچ و آرتور به سنت دنیس رفتند تا از محل زندگی برونته جویا شوند. بعد از یافتن عمارت برونته، باند به آن جا رفت. بعد از یک تیراندازی سه عضو باند وارد خانه شدند و در نهایت معامله‌ای به برونته کردند: جان و آرتور برای آزادی جک باید شر قبر-دزدها را می‌کندند. بعد از انجام کار، آن دو به عمارت برونته برگشتند و او نیز جک آزاد کرد، علاوه بر آن دعوتنامه‌ای از مهمانی شهردار را به داچ داد. بیل، هوزئا، آرتور و داچ به مهمانی نام برده رفتند. آرتور در آن جا با پیگیری سر نخی در مورد کورنوال و دنبال کردن یک پیشخدمت موفق به یافتن سندی در مورد او شد. اگرچه بیل شکایت داشت که آن‌ها موفق به یافتن چیزی نشده‌اند اما هوزئا گفت که چیزهایی در مورد یک کشتی رودخانه‌ای یافته است. ترلونی، خاویر، استراوس و آرتور برای غارت به کشتی پا گذاشتند. آرتور در یک بازی شرط‌بندی شرکت کرد و با تقلبی که استراوس به او می‌رساند موفق به برد شد. بعد از آن، آرتور با همراهی فردی به سمت صندوق هدایت شد. خاویر که طبق نقشه‌ای خود را به یکی از نگهبانان کشتی مبدل کرده بود در فرصتی مناسب بعد از باز شدن صندوق نگهبان کنار دستی خود را بی‌هوش کرد و فرد باز کننده‌ی صندوق نیز خلق سلاح شد اما این فرد که اسلحه‌ی دیگری نیز با خود داشت به سمت آرتور نشانه رفت و آرتور مجبور شد با اقدامی سریع به او شلیک کند. شلیک این گلوله باعث لو رفتن آن‌ها شد و آن‌ها مجبور شدند از طریق پریدن در آب از کشتی فرار کنند. بعد از رسیدن به ساحل این پول بین آن‌ها تقسیم شد.

ترلونی به آرتور گفت که برود و با سردسته یک قبیله سرخپوست به نام رینز فال صحبت کند. آرتور او را در سنت دنیس و در کنار پسرش ایگل فلایز یافت. رینز فال به آرتور گفت که ارتش ایالات متحده قصد دارد تا آن‌ها را از سرزمین‌شان بیرون کند. او به آتور پیشنهاد داد تا از پالایشگاه کورنوال دزدی کند، جایی که اسناد مربوط به نقل مکان آن‌ها در آن جا نگهداری می‌شد. بعد از این که آرتور اوراق مربوطه را از فردی با اجبار گرفت، اقدام به فرار کرد. وقتی او توسط مردانی مسلح مورد حمله قرار گرفت، ایگل فلایز یک انفجار را رقم زد و آن دو موفق به فرار شدند. بعدا ایگل فلایز مبلغی را به آرتور پرداخت و اظهار امیدواری کرد که این اوراق به کمکش آید. در نقطه‌ای دیگر از داستان رِد دِد ریدمپشن 2، سادی از آرتور خواست تا صحبتی با هم داشته باشند. او به آرتور اطلاع داد که کیرن مدتی است که ناپدید شده و او نگرانش است. تقریبا بلافاصله بعد از پایان صحبت سادی بود که اودریسکول‌ها جسد کیرن را به سمت کمپ هدایت کردند و کمی بعد حمله‌ای را به کمپ باند آغاز کردند. باند سعی کرد در آن‌ها را عقب نگه دارد اما در نهایت مجبور به عقب‌نشینی به خانه‌ی زراعی شد. سپس داچ متوجه شد که سادی هنوز بیرون است و با وجود خطری که جانش را تهدید می‌کرد اما دست از مبارزه برنداشته بود. آرتور به کمک او رفت اما سادی همچنان از رفتن به داخل امتناع می‌کرد. او که از باند اودریسکول به خاطر مرگ همسرش کینه داشت همراه با آرتور با آن‌ها درگیر شد و در نهایت آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

بیل و مایکا از آرتور خواستند تا همراه آن‌ها مقداری سوارکاری کند. آن‌ها از نقشه‌ی خود برای سرقت از یک کاسکه‌ی کاروان گفتند. آرتور نیز در این سرقت شرکت کرد و با استفاده از دینامیت کاروان را متوقف کرد و هر سه به نگهبانان شلیک کردند. آن‌ها بعد از کشتن تمام نگهبانان و راننده‌ها پول‌ها را برداشته به سمت شیدی بل بازگشتند. پس از آن داچ از آرتور خواست تا به ایوان برود، داچ در آنجا به آرتور گفت که او و هوزئا نمی‌توانند بر سر هدف بعدی به توافق برسند و این که آرتور باید تصمیم‌ گیرنده باشد. داچ گفت که او می‌خواهد آنجلو برونته را به خاطر فریب دادن باند بکشد و اشاره کرد که این اقدام راحت‌تر از سرقت بانک است. در عین حال هوزئا این نقشه را دشوار و خطرناک می‌دانست. با این حال آرتور سمت داچ را گرفت و آن دو به لاگرس رفتند، جایی قرار بود آن‌ها با یک واسطه و ماهیگیر به نام توماس معامله کنند. داچ با او صحبت کرد و آن‌ها توافق کردند تا فردی گمشده از افراد آن‌ها را بیابند و قبال آن توماس باند را به عمارت برونته وارد کند. سه عضو باند موفق به یافتن روستایی مورد نظر شدند و بعد از مقابله با یک تمساح بزرگ به لاگرس بازگشتند. بعد از بازگشت به لاگرس اعضای باند سوار قایق توماس شدند و راهی عمارت آنجلو برونته شدند. آن‌ها طی یک درگیری سخت سرانجام موفق شدند برونته را رام کنند و او را با خود به قایق ببرند. پلیس که صدای تیراندازی را شنیده بود خود را به محل رسانده بود و باند مجبور شد تا رسیدن به قایق نیز مقاومت کند. آن‌ها قصد داشتند برونته را قبال گرفتن پول کلانی آزاد کنند. با این حال برونته رو به اعضای باند گفت که هر کس داچ را بکشد هزاران دلار به او خواهد داد. وقتی کسی نسبت به پیشنهاد او واکنشی نشان نداد او سعی کرد تا داچ را مورد توهین قرار دهد. داچ نیز که عصبی شده بود برونته را در آب غرق کرد و این موضوع باعث شوکه شدن اعضای باند شد.

مدتی بعد آرتور در یک سرقت بانک در سنت دنیس شرکت کرد، جایی که باند با مامور میلتون و افرادش رو به رو شدند. سرقت از بانک با شکست مواجه شد و عواقب این شکست مرگ هوزئا متیوز و لنی سامرز را در بر داشت، اتفاقی که داچ و آرتور را در هم شکست و نقطه‌ی عطفی در داستان رِد دِد ریدمپشن 2 بود. در این برهه از داستان بازی، مورگان و سایر اعضای باند تمام مدت مشغول انجام کارها و سرقت‌هایی بودند تا بودجه مورد نیاز خود را تامین کنند و این در حالی بود که داچ به آن‌ها قول یک سرقت بزرگ را داده بود تا آزادی آن‌ها تامین شود. با این حال سرقت‌های آن‌ها به مرور خطرناک‌تر و ناموفق‌تر شدند و در این میان تعدادی از اعضا کشته شدند. در نهایت اعضای باند از طریق یک کشتی به کوبا فرار کردند. اما در میان راه یک طوفان منجر به غرق کشتی شد و آرتور در سواحل گوارما سر درآورد.

آرتور بعد از رسیدن به ساحل گوارما به دنبال شهر یا روستایی گشت. او در کمپی به باند ملحق شد اما بلافاصله بعد از آن اعضا توسط نظامیان محلی دستگیر شدند تا با قول و زنجیر به زندانی منتقل شوند. در میان راه شورشیان به سربازان حمله کردند و آن‌ها را به گلوله بستند. آرتور در سردرگمی کلیدها را از جسد یک سرباز برداشت و زنجیرها را آزاد کرد. بعد از کشتن نگهبانانی، رهبر شورشیان یعنی هرکول فونتین به باند گفت که دنبال او حرکت کنند. در این میان خاویار توسط نیروهای سر رسیده تیر خورد و باند مجبور شد او را رها کند. هرکول آن‌ها را به یک پایگاه کوچک متعلق به شورشیان برد، جایی که محل ذخیره‌ی تفنگ‌های بولت اکشن بود. هرکول و اعضای باند در برابر نیروهای نظامی پیروز شدند و سپس به یک کلیسا به نام لا کاپیلا که پایگاه اصلی شورشیان بود رفتند. پس از استراحت کوتاهی آرتور و داچ سعی کردند راهی برای بیرون رفتن از جزیره و همین طور راهی برای نجات خاویار پیدا کنند. آن دو به غاری رفتند که در آن‌جا زنی مسن به نام گلوریا حضور داشت. داچ در قبال راهنمایی مسیر به آن زن مقداری طلا داد تا آن‌ها را به سمت آگوسدولسس هدایت کند. بعد از این که آن گلوریا تقاضای پول بیشتری کرد و داچ قادر به پرداخت آن نبود، آن زن چاقوی خود را بیرون کشید. با این حال داچ چاقو را گرفت و او را کشت، اتفاقی که آرتور را تکان داد. بعد از این که داچ اقدام به کشتن گلوریا کرد، آرتور شاهد دیوانگی تدریجی داچ بود. آرتور موفق به نجات کاپیتان کشتی و خاویار از دست آلبرتو فوسار شد، کسی که قبلا در عمارت آنجلو برونته با او دیدار کرده بودند. باند همچنین در دفاع از یک قلعه که توسط هرکول فونتین اداره می‌شد شرکت کرد و بعد از برقراری امنیت آن‌ها به سمت سنت دنیس بازگشتند.

با بازگشت باند، داچ دستور داد تا اعضا از هم جدا شوند و به صورت یک به یک به کمپ بازگرداند تا تحت تعقیب قرار نگیرند. آرتور به محل قبلی‌شان در شیدی بل بازگشت و نامه‌ای را از سادی پیدا کرد که نشان می‌داد کمپ‌شان بعد از سرقت ناموفق بانک به لکای (Lakay) تغییر مکان داده است. در همین زمان ماموران پینکرتون اقدام به جستجوی محل می‌کردند و آرتور موفق شد به آرامی از آن جا بگریزد. آرتور خود را به لکای رساند و باند از او استقبال کرد. ابیگیل به آرتور اطلاع داد که جان اسیر شده و به زندان سیسیکا فرستاده شده است. کمی بعد سایر اعضا نیز به محل رسیدند و باند دوباره متحد شد. با این حال طولی نکشید تا مامور میلتون و ماموران پینکرتون در محل ظاهر شوند. اعضای باند با کمک سادی و بیل و همین طور یک مسلسل گاتلینگ موفق به دفع حمله شدند. پس از آن سادی به آرتور گفت تا در سنت دنیس به او بپیوندد تا آن‌ها برای بیرون آوردن جان از زندان اقدام کنند. آرتور در سنت دنیس دچار سرفه‌های شدیدی شد و از حال رفت. یک مرد غریبه او را به کلینیک رساند. دکتری به نام جوزف آر. بارنز بیماری آرتور را سل تشخیص داد، بیماری که ظاهرا آرتور آن را چند ماه پیش از توماس داونز گرفته بود. آرتور که می‌دانست این بیماری حکم مرگ او را دارد سعی کرد خود را جمع و جور کند. این موضوع باعث شد تا او از این پس مرد بهتری باشد.

با دستور داچ، آرتور و چارلز به منطقه‌ی بیور هالو رفتند و بعد از کشتن یاغیان مرفری برود منطقه را برای مستقر شدن باند آماده کردند. در مقطعی دیگر از داستان رِد دِد ریدمپشن 2 آرتور و سادی برای کمک به جان به حوالی زندان سیسیکا رفتند. در حالی که ابیگیل از آن‌ها تقاضا داشت تا همراه‌شان بیاید اما سادی و سپس آرتور به او گفتند که نبود او کار را برای آن‌ها آسان‌تر خواهد کرد و هم‌چنین جان نگرانی کمتری از بابت او خواهد داشت. به این ترتیب ابیگیل از آن‌ها تشکر کرد و آن دو به تنهایی رفتند. آن‌ها با گذر از موانعی موفق به یافتن و آزادسازی جان شدند. بعد از بازگشت آن‌ها آرتور و داچ بر سر اقدام آرتور برای آزادسازی جان اختلافاتی پیدا کردند. داچ باور داشت که آزادی جان ممکن بود پای ماموران را به آن جا بکشاند. این اختلافات باعث شد تا داچ نسبت به وفاداری آرتور تردید کند. در نهایت وفاداری مورگان به داچ به خاطر اقدامات بعدی داچ به تدریج از بین رفت، اقداماتی مانند قتل کورنوال در حالی که شرایط آتش‌بس در حال برقراری بود، تحریک به ایجاد جنگ میان بومیان آمریکایی و ارتش ایالات متحده، رها کردن مارستون در شرایط بحرانی و عدم کمک به ابیگیل در زمان اسیر شدن توسط ماموران میلتون. افول داچ همچنین فرصت خوبی برای وفاداری هر چه بیشتر یکی از اعضای نسبتا جدید باند یعنی مایکا بل به داچ بود، فردی که پرخاشگر و بی‌پروا بود. از طرفی مورگان هم گرفتار بیماری سل شده بود و این موضوع اوضاع را پیچیده‌تر کرده بود. مورگان با سرپیچی از داچ موفق به نجات ابیگیل شد. پس کشته شدن مامور میلتون او پی برد که مایکا بل تمام این مدت جاسوس پینکرتون‌ها بوده و برای آن‌ها کار می‌کرده است.

پس از حمله‌ی پینکرتون‌ها به باند، آرتور، مارستون را متقاعد کرد تا از باند جدا شود و زندگی جدیدی را شروع کند چرا که می‌دانست او از خانواده‌اش نمی‌تواند دل بکند. او تمام اموال خود جز یک هفت‌تیر را به مارستون بخشید. سپس مورگان برای آخرین بار به تقابل با بل رفت. داچ که فهمیده بود بل یک عامل بیرونی است راه خود را از او جدا کرد. در انتها مورگان با توجه به بالا یا پایین بودن سطح شرافتش یا به دست بل (سطح پایین) و یا به واسطه‌ی بیماری سلی که داشت (سطح بالا) از پای در خواهد آمد.

پایان داستان Red Dead Redemption 2

داستان رِد دِد ریدمپشن 2 در هشت سال بعد پیگیری می‌شود. جان مارستون یک زندگی پاک و جدید را برای ابیگیل و فرزندش جک ساخته است. او برای این که به ابیگیل ثابت کند که عوض شده یک قطعه زمین به قصد پرورش دام خریداری کرد. جان دوباره با تعدادی از اعضای باند هم‌پیمان شد و آن‌ها با فراهم کردن کارهایی به مارستون کمک کردند تا قرض‌های بانکی خود را بپردازد. مارستون سرانجام با کسب اطلاعاتی همراه با سادی و چارلز به سراغ بل خواهد رفت و در کمال تعجب داچ را در کنار او خواهد یافت. داچ در رویارویی با مارستون و در حالی که هر دو به سوی هم اسلحه کشیده بودند، با شنیدن حرف‌های جان تصمیم گرفت تا به سمت بل شلیک کند و سپس محل را ترک کرد. مارستون ذخیره‌ی مالی قدیمی باند را پیدا کرد و با استفاده از آن قرض‌هایش را به طور کامل پرداخت کرد. بعد از آن او به طور رسمی با ابیگیل ازدواج کرد و آن‌ها زندگی جدید خود را در پیش گرفتند. در صحنه‌ی انتهای بازی، سرگذشت تعدادی از اعضای زنده مانده‌ی باند نشان داده شد و این در حالی است که مامور راس به دنبال ردی از مارستون بود. جستجوهای راس او را مستقیما به سمت زمین مارستون برد و این شروعی بر رویدادهای داستان قسمت اول رِد دِد ریدمپشن بود. بعد از اتمام ۱۰۰ صددرصدی بازی صحنه‌ای پخش خواهد شد که در آن جان مارستون بعد از گرفتن انتقام به دیدار قبر آرتور مورگان می‌رود. جان به قبر نگاه می‌کند و جمله احساس برانگیز «فکر می‌کنم ما کار را تمام کردیم رفیق» را بر زبان می‌آورد.

آشنایی با شخصیت‌های Red Dead Redemption 2

در مقاله‌ی <<Red Dead Redemption 2؛ تاریخچه گروه ون‌در‌لیند و سرنوشت شخصیت‌های تاثیرگذار>> که یک ماه پیش تقدیم شما کردم، به معرفی چند شخصیت مهم بازی برداختم. درادامه این مقاله نگاهی عمیق‌تر به شخصیت‌های بزرگ و مهم بازی خواهیم انداخت.

از آنجا که داستان بازی رِد دِد ریدمپشن 2، دقیقا حکم پیشینه‌ی ماجراهای روایت‌ شده در بازی قبلی را دارد، شاید حتی مهم‌تر از به یاد داشتن داستان‌های بازی‌های دیگر حاضر در مجموعه‌ی Red Dead هنگام تجربه کردن آن، شناختن شخصیت‌های آشنای مجموعه در طول آن باشد. چیزی که باعث می‌شود ارتباطی تنگاتنگ‌تر و قابل لمس‌تر با قصه پیدا کنیم و شخصیت‌ پردازی برخی شخصیت‌های دوست‌ داشتنی یا تنفربرانگیز بازی، برای‌مان به یک مرحله جلوتر برود. مثلا شما در طول تجربه‌ی رِد دِد ریدمپشن 2، متوجه رفتارهای صمیمانه و خو و حالت جذب‌کننده‌ی خاویر اسکوئلا می‌شوید و وی را به عنوان یک انسان نه‌چندان متفاوت با خودتان می‌شناسید. در این شرایط، بازی فقط از پس شخصیت‌ پردازی عالی یک شخصیت برنیامده است و کاری می‌کند شما با به یاد آوردن مثلا انتخاب‌تان مبنی بر قتل او در بازی اول، ناراحت شوید و احساس صمیمیت و هم‌ذات‌ پنداری بالاتری با ماجراهای رو به‌ روی‌تان پیدا کنید.

شخصیت‌های اصلی

آرتـــور مـــورگان

شخصیت اصلی داستان و کسی که در نوجوانی به باند ون در لیند پیوست.

آرتور مورگان در سال ۱۸۶۳ از پدر و مادری با ریشه‌ی ولزی به نام بیتریس و لایل مورگان متولد شد. پدر او که فردی مجرم و یاغی بود در سال ۱۸۷۴، وقتی آرتور یازده ساله بود به خاطر سرقت دستگیر شد. آرتور در حدود سال ۱۸۷۸ توسط داچ ون در لیند و هوزئا متیوز انتخاب شد تا به باندشان بپیوندد. آرتور که داچ را همانند پدرخوانده‌ی خود می‌دانست، چشم‌اندازی مشترک با او پیدا کرد و یک زندگی آزاد به دور از حاکمیت قانونی و مسئولیت‌های شهروندی را آغاز کرد و به یکی از اولین اعضای باند ون در لیند تبدیل شد. آرتور مورگان در نقطه‌ای از دوران جوانی‌اش با دختری به نام مری گلیس آشنا شد و این دو عاشق هم شدند. با این حال اولویت زندگی مجرمانه‌ی آرتور باعث شد تا خانواده‌ی مری از موضوع ناراضی باشند و به همین ترتیب رابطه‌ی این دو به انتها رسید. آرتور بعدها با پیشخدمت جوانی به نام الیزا آشنا شد و حاصل رابطه‌ی آن‌ها پسری به نام ایساک شد. الیزا می‌دانست که آرتور چه جور فردی است اما هر حمایتی از طرف او را قبول می‌کرد. آرتور هر چند ماه یک بار به دیدار الیزا و ایساک می‌رفت و برای چند روز پیش آن‌ها می‌ماند. یک روز وقتی آرتور به خانه‌شان رسید، دو صلیب را خارج از خانه دید و بلافاصله فهمید که هر دوی آن‌ها مرده‌اند. او بعدا پی برد که آن‌ها توسط سارقان و فقط به خاطر ده دلار کشته شده‌اند. این حادثه باعث شد تا آرتور سفت و سخت‌تر شود چرا که تاکنون چنین دردی را تحمل نکرده بود.

مرگ شخصیت

بعد از پی بردن آرتور به بیماری سل خود، در هنگام حمله‌ی پینکرتون‌ها به کمپ باند ون در لیند، او که می‌دانست مرگش نزدیک است تمام دارایی‌های خود را به جان مارستون بخشید تا او زندگی جدیدی را شروع کند. پس از آن آرتور دو تصمیم را پیش روی داشت. یا از سلامت و امنیت مارستون مطمئن شود و یا این که ریسک کند و برای برداشتن گنج داچ به کمپ باز گردد. در هر دو صورت آرتور تقابلی نهایی با مایکا بل خواهد داشت. بعد از نبردی سخت میان آن دو داچ در محل حاضر خواهد شد و آن دو را پیش از این که کسی کشته شود متوقف خواهد کرد. آرتور رو به داچ از جاسوس بودن بل خواهد گفت که در تمام این مدت برای پینکرتون‌ها کار می‌کرده است. آرتور به وفاداری نامتعارف بل نسبت به داچ نیز اشاره کرد. داچ که گیج و سردرگم شده بود تصمیم گرفت به آرامی محل را ترک کند و آن دو را به حال خود رها کند. در نهایت اگر سطح هانر آرتور بالا باشد مایکا با خشم و عصبانیت محل را ترک خواهد کرد و اگر در کمپ باشند گنجینه‌ی داچ را نیز با خود خواهد برد. در طرف دیگر اگر سطح شرافت آرتور پایین باشد، آرتور به آرامی روی زمین خواهد خزید و بل با شلیک گلوله‌ای به سر یا خنجری در پشت (بسته به موقعیت محل) باعث مرگ آرتور مورگان خواهد شد. اگر آرتور توسط بل کشته شود تصویر یک گرگ و جنگلی مه گرفته نشان داده خواهد شد. اما اگر مورگان زنده بماند، او خود را به سمت درختان یا صخره‌ای خواهد کشاند تا آخرین طلوع خورشید را با منظره‌ای از حضور یک گوزن ببیند. او لحظات آرامی را سپری خواهد کرد و در نهایت تسلیم بیماری‌اش شده و خواهد مرد.

دانستنی جالب: در داستان‌های وسترن اغلب فردی که کلاه سفید به سر دارد قهرمان داستان و فردی که کلاه سیاه به سر دارد شرور داستان است. آرتور مورگان با وجود این که ظاهرا آدم خوبی است اما کلاه سیاه به سر دارد و در خلاف آن مایکا بل کلاهی سفید به سر دارد. این مورد می‌تواند منعکس‌کننده‌ی این موضوع باشد که یاغی‌ها افراد بد و قانون‌مندان افراد خوبی هستند. همین نکته می‌تواند خیانت مایکا بل را پیش‌بینی کند.

جـــان مارســـتون

یتیمی که در سنین پایین روی به اقدامات مجرمانه آورد. او در یک اقدام به دزدی جانش به خطر افتاد اما داچ جان او را نجات داد.

جان مارستون در سال ۱۸۷۳ متولد شد. پدرش یک مهاجر اسکاتلندی بی‌سواد بود و مادرش یک هرزه بود که در زمان تولد جان درگذشت. هر دو چشم پدر جان در یک نزاع در جنوب شیکاگو کور شده بود. پدرش عاشق صبحت کردن در مورد اسکاتلند بود و از انگلیسی‌ها به خاطر کاری که با اجدادش کرده بودند متنفر بود، اگرچه او هیچ وقت اجدادش را ندیده بود. پدر جان در سال ۱۸۸۱ مرد. جان در آن زمان تنها هشت سال سن داشت و به یتیم‌ خانه‌ای فرستاده شد، جایی که او دوران نوجوانی خود را در آن جا سپری کرد. او پس از مدتی موفق به فرار از یتیم‌ خانه شد تا در خیابان‌ها زندگی خود را ادامه دهد. در سن یازده سالگی او اولین قتل خود را با شلیک گلوله‌ای به یک مرد انجام داد، هر چند که خودش ادعا می‌کند این اتفاق تقصیر او نبوده است. سال ۱۸۸۵ و در ۱۲ سالگی مارستون در هنگام انجام یک دزدی در ایلینوی گرفتار شد و داچ ون در لیند جان او را نجات داد و او را زیر بال و پر خود گرفت. جان به باند داچ ون در لیند ورود پیدا کرد و در کنار دیگر اعضای باند از جمله هوزئا متیوز، آرتور مورگان و سوزان گریمشاو قرار گرفت، کسانی که همانند خانواده‌ی او شدند. داچ، رهبر باند، برای جان همانند یک پدر بود و به او نحوه‌ی شلیک کردن، شکار کردن، خواندن و… را آموخت.

جان تبدیل به یک یاغی و تفنگدار شد. او در کنار دیگر اعضای باند از جمله داچ، بیل ویلیامسون، آرتور مورگان، خاویار اسکوئلا و چند تن دیگر به انجام سرقت، غارت، قتل، آدم‌ربایی و سایر جرم‌های دیگر پرداخت. مارستون در کنار مورگان خیلی زود به یکی از افراد قدرتمند داچ تبدیل شد. بسیاری از اعضا باند جان را فرد مورد علاقه‌ی داچ و پسر طلایی خطاب می‌کردند. جان مارستون تحت تاثیر نگرش‌های فلسفی داچ که باور داشت دلیلی برای مبارزه و غارت باند وجود دارد، قرار گرفت. به همین ترتیب آن‌ها از مال ثروتمندان می‌ربودند و مقداری از آن را به فقیران می‌بخشیدند. آن‌ها قصد یک تغییر بزرگ در مردم غرب را داشتند اگرچه مارستون بعدها اقرار کرد که این تنها بهانه‌ای برای سرقت‌ها و غارت‌های آن‌ها بوده است.

در سال ۱۸۹۴ هرزه‌ای به نام ابیگیل رابرتز به باند پیوست. پس از مدتی جان و ابیگیل وارد رابطه‌ای شدند و حاصل این رابطه پسری به نام جک شد. اعضای باند برای پسر جان یعنی جک نیز یک خانواده بودند و همه به عمه یا عموهای جک تبدیل شدند. وقتی جک یک ساله بود، جان به مدت یک سال باند را رها کرد. پس از این مدت بازگشت او با استقبال داچ و سایر اعضای گروه همراه شد اما در این میان آرتور مورگان این اقدام جان را نوعی خیانت می‌شمارد و در طی سال‌های بعدی یک بریدگی میان این دو شکل گرفت. حرکت باند به سمت شرق ادامه داشت تا آن‌ها به بلک‌واتر رسیدند، جایی که آن‌ها تصمیم گرفتند برای مدتی آن جا بمانند. آن‌ها اعضای جدیدی از جمله مایکا بل و چارلز اسمیت را باند اضافه کردند. مایکا، داچ را به سرقت از یک کشتی کوچک تشویق کرد و جان همراه با خاویر، برادران کالندر یعنی مک و دیوی و شان در این سرقت شرکت کردند. اما از آن جا که گروهی از ماموران پینکرتون در کمین باند بودند نقشه‌ی آن‌ها به درستی انجام نگرفت. داچ در کشمکش به وجود آمده به سر دختری به نام هیدی مک‌کارت شلیک کرد. باند موفق به فرار و ذخیره کردن مال کشتی در جایی از بلک‌واتر شد. این سرقت یک فاجعه بود و منجر به مرگ دیوی و جنی کرک، جدا شدن مک و اسیر شدن شان توسط پینکرتون‌ها شد. جان هم که گلوله‌ای به پایش اصابت کرده بود به همراه سایر اعضای باقی مانده به سمت شمال و دره بزرگ فرار کرد.

در قسمت بعدی به زندگی و سرنوشت شخصیت‌های برجسته باند ون در لیند و تعدادی دیگر از افراد مهم رِد دِد ریدمپشن 2 خواهم پرداخت؛ پس منتظر قسمت بعدی مقاله باشید.

373 پست
رسول امینی
I Was Born in 1997 and Played My First Game in 2005 Which it Was Resident Evil 4. A Huge Fan of Video Games, Especially Open-world, Historical and Survival Horror Genre and Spend a Lot of Time on Playing. My Top No-Doubt Games Are Dark Souls 3, The Witcher 3: Wild Hunt, Resident Evil 4, Horizon Zero Dawn, God Of War 2018 and Bloodborne. Most of the Time in My Daily Life, i Write Articles for WinPhone.Ir
مطالب مرتبط
در مای نوکیا بخوانید
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده
برای نوشتن دیدگاه می توانید به حساب کاربری خود وارد شوید ورود ارسال نظر به صورت مهمان
برچسب ها: , , , , , ,