با معرفی و سرنوشت شخصیت‌های برجسته اعضای باند ون در لیند و دیگر شخصیت‌های مهم رِد دِد ریدمپشن 2 در خدمت شما کابران گرامی وینفون هستم. در این مقاله، به صورت خلاصه سرنوشت هر یک از اعضای ون در لیند و تعدادی از شخصیت‌های دیگر بازی را مرور خواهیم کرد؛ پس با من همراه باشید.

توجه: این مقاله حاوی اسپویل شدید شخصیت‌های رِد دِد ریدمپشن 2 است.

اعضای برجسته‌ی باند ون در لیند

داچ ون‌ در لیـــند

داچ در سال ۱۸۵۸ متولد شد. اطلاعات اندکی از دوران جوانی او وجود دارد. پدر او برای اتحادیه‌ای در جنگ داخلی آمریکا مبارزه می‌کرد و در گتیسبرگ درگذشت. داچ به خاطر مرگ پدرش کینه‌ای از جنوبی‌ها به دل گرفت. او همچنین به این موضوع اشاره کرده که در سن ۱۵ سالگی خانه را ترک کرده است و به ندرت در کنار مادرش حضور داشته است. او به آزادی بیش از هر چیز دیگری بها می‌داد و رویای یک زندگی کاملا مستقل را در سر داشت. به دلیل همین تمایلات، او به یک زندگی مجرمانه روی آورد. داچ در روزهای اولیه زندگی جنایی‌اش یک شراکت عجیب با کولم اودریسکول، یک یاغی بدنام و رهبر یک باند داشت. همین طور او در مقطعی با هوزئا متیوز آشنا و رفیق شد، کسی که ابتدا قصد غارت از داچ را داشت و داچ نیز همین هدف را نسبت به او داشت.

بعدها داچ و هوزئا باند خودشان را تشکیل دادند و در الیزابت غربی مشغول به فعالیت شدند. از اعضای قابل توجهی که به باند پیوستند می‌توان به آرتور مورگان، مایکا بل، جان مارستون، ابیگیل مارستون، بیل ویلیامسون، و خاویر اسکوئلا اشاره کرد. در مقطعی، وقتی داچ اقدام به کشتن برادر کولم کرد، او و کولم با یکدیگر دشمنی عمیقی پیدا کردند و به دنبال همین دشمنی کولم معشوقه‌ی داچ یعنی آنابل را به قتل رساند. داچ در این برهه فردی سرکش، کمک‌ دوست و آرمان‌گرا بود که باور داشت باندش می‌تواند در دنیا تغییر ایجاد کند. او با مبدل کردن خود به رابین هود از کسانی که توان مالی بیش از نیاز خود داشتند پول می‌گرفت و به افراد ضعیف می‌داد. او خود را نماد غرب وحشی، قهرمان انسان‌دوست مردم، مخالف کنترل دولتی و حامی آزادی شخصی می‌دانست.

فعالیت باند در سال 1887 شکل جدی به خود گرفت و آن‌ها برای اولین بار دست به سرقت یک بانک زدند. در ساعت 2 بعدازظهر، آرتور و داچ و هوزیا با لگدزدن به در بانک وارد آن شدند. نام این بانک Lee & Hoyt بود. آرتور تفنگش را به سمت صندوق‌دار نشانه رفت و به او گفت که دست‌هایش را بالا ببرد. سپس اینجا بود که داچ جمله‌ی تاریخی‌اش را گفت:

من و دوستان میهن‌پرستم می‌خواهیم که شما را از طلای در خزانه‌تان، از این بار اضافه خلاص کنیم و با دادن آن به دیگران، جلوه‌ی زیبای تمدن را به نیازمندان نشان دهیم.

هـــوزئـــا متیـــوز

اطلاعات اندکی از گذشته‌ی هوزئا وجود دارد به جز این که او در کوهستان بزرگ شده است. او در نقطه‌ای عاشق زنی به نام بسی شد و حتی به خاطر او از باند جدا شد هر چند که این جدایی موقتی بود، چرا که همسرش قبل از سال ۱۸۹۹ درگذشت. متیوز در روزهای جوانی یک سارق بود و بنا بر گفته‌ی خودش او و داچ ون در لیند در حوالی سال ۱۸۷۸ با هم دیدار کردند، زمانی که هر دوی آن‌ها قصد غارت یکدیگر را داشتند. بعد از آن رویداد این دو به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل شدند و متیوز سرانجام به عنوان دست راست داچ به باند ون در لیند پیوست. هوزئا هم قدیمی‌ترین دوست داچ و هم عضو ارشد باند محسوب می‌شد. او فردی هوشمند بود که معمولا تصمیماتی درست اتخاذ می‌کرد و به همین ترتیب یک مشاور خوب برای داچ به حساب می‌آمد.

دانستنی جالب: هوزئا در یک کمپ ادعا کرد که او و داچ در سال ۱۸۷۸ یا حوالی این سال با هم دیدار کرده‌اند اما خبری در یک روزنامه جزئیات یک کار دونفره از آن‌ها را نشان می‌دهد که در اوایل سال ۱۸۷۷ و در اوهایو انجام گرفته است.

بیـــل ویلیامســـون

بیل ویلیامسون در سال ۱۸۶۶ با نام ماریون ویلیامسون متولد شد. او که نسبت به نام کوچکش خجل بود تصمیم گرفت تا نام بیل را برای خود برگزیند. در مقطعی بیل به ارتش پیوست و علیه بومیان آمریکایی مبارزه کرد و سپس به دلیل بی‌نظمی و اقدام به قتل در سال ۱۸۹۲ با بی‌شرمی اخراج شد. او به مدت دو سال زندگی سختی داشت و در نقطه‌ای توسط یک زن غارت شد. بعد از آن او در سال ۱۸۹۴ به باند ون در لیند پیوست. بیل یک عضو یاغی و تفنگدار باند ون در لیند بود. او به همراه داچ، رهبر باند در سراسر مرز به انجام سرقت، یورش، قتل، آدم‌ربایی و سایر جنایت‌ها می‌پرداخت. در سال ۱۸۹۹ بعد از یک سرقت قطار مارستون مجروح و ناامید شد. مدتی بعد از آن داچ نیمه-بازنشسته شد و ویلیامسون که از داچ ناامید شده بود باند خودش را در سال ۱۹۱۰ تاسیس کرد.

چارلـــز اسمیـــت

چارلز اسمیت از پدری آفریقایی-آمریکایی و یک مادر بومی آمریکایی متولد شده است. اسمیت یکی از آخرین اعضای باند ون در لیند محسوب می‌شود که تقریبا ۶ یا ۷ ماه پیش از رویدادهای رِد دِد ریدمپشن 2 به باند پیوست. او در مورد پدرش گفته است که او فردی الکلی بوده که همیشه در حال فرار از قانون بوده است. خود چارلز نیز در سن ۱۲ سالگی فرار کرده و پیش از سال‌های ۱۸۹۸-۱۸۹۹ به باند و گروه‌های دیگر پیوسته است. او همچنین مراقب عضو اسیر شده‌ی اودریسکول‌ها یعنی کیرن دافی بود.

در بخش بایانی بازی،  آنکل و جان پی بردند که چارلز هنوز زنده است و در سنت دنیس حضور دارد. آن‌ها به شهر رفتند و چارلز را در یک مسابقه‌ی مشت‌زنی یافتند. چارلز با وجود این که پیش از بازی قبول کرده بود که به حریفش ببازد امادر مسابقه برنده شد. گانگسترهایی که با او معامله کرده بودند از این که فریب خورده بودند خشمگین شدند و به او حمله کردند. او با حضور جان موفق به کشتن گانگسترها شد و آن دو به بیچرز هوپ رفتند. چارلز در آن جا برای خانه‌ی جدیدش در مرتعی مقداری چوب خرید. او دو بادیگارد استخدام کرد تا او را اسکورت کنند، با این حال آن‌ها مورد حمله‌ی برادران اسکینر قرار گرفتند. چارلز و جان اسکینرها را کشتند و جسد یکی از افراد استخدام شده را پیدا کردند. بعد از گذاشتن چوب‌ها در مرتع، چارلز جسد را برای خاکسپاری به بلک‌واتر برد. او با کمک جان و آنکل خانه را ساخت و آن‌ها تمام شدن ساخت خانه را جشن گرفتند. در نقطه‌ای اسکینرها اقدام به ربودن آنکل کردند و آن دو برای نجات دادن آنکل به سمت مخفیگاه اسکینرها هجوم بردند.

مدتی بعد سیدی به مرتع آمد و به چارلز و جان خبر داد که مکان مایکا را پیدا کرده است. آن‌ها همراه یکدیگر به استرابری رفتند، جایی که در آن جا کلیت را یافتند. آن‌ها با تهدید کردن کلیت جایگاه دقیق مایکا را یافتند و برای گرفتن انتقام از او به کوهستان رفتند. در هنگام سفر چارلز از خواسته‌های خود برای رفتن به کانادا و تشکیل یک خانواده گفت. بعد از این آن‌ها به نزدیکی مکان مورد نظر رسیدند، چارلز توسط افراد مایکا مجروح شد. او به خاطر مجروحیت مجبور شد تا پشت سیدی و جان بماند، هر چند در این وضعیت باز هم جان سادی را از کشته شدن نجات داد. بعد از بازگشت به مرتع، چارلز شاهد ازدواج جان و ابیگیل بود. او بعد از این رویداد دیگر دیده نشد. فرض می‌شود که او به کانادا رفته است.

ابیـــگیل مارســـتون

ابیگیل مارستون در سال ۱۸۷۷ با نام ابیگیل رابرتز متولد شد. او وقتی یتیم شد در سال ۱۸۹۴ به عنوان یک هرزه توسط آنکل به باند ون در لیند معرفی شد. حضور او در نهایت به یک رابطه‌ای عاشقانه با جان ختم شد. اولین فرزند او یعنی جک وقتی که او تنها هجده سال سن داشت متولد شد و بعدها دختری نیز از این زوج به دنیا آمد. ابیگیل و جان همیشه سعی در مراقبت از فرزندانشان داشتند.

جـــک مارســـتون

جان مارستون که بیشتر با نام جک شناخته می‌شود، اولین فرزند یک یاغی به نام جان مارستون و زنی هرزه به نام ابیگیل رابرتز است که در سال ۱۸۹۵ متولد شد. پدر و مادر او عوض باند ون در لیند بودند. جک همچنین یک خواهر کوچکتر داشت که پیش از سال ۱۹۱۱ درگذشت. جک به عنوان فرزند جان و ابیگیل، سال‌های اولیه زندگی خود را در کنار اعضای مختلف باند ون در لیند از جمله بیل ویلیامسون، خاویار اسکوئلا، هوزئا متیوز، سادی ادلر، آرتور مورگان، آنکل و حتی داچ ون در لیند گذراند. او اعضای باند را همانند اعضای خانواده‌ی خود می‌دید و آن‌ها نیز شاهد بزرگ شدن او بودند و از معصومیت جک در مقابل کارهای نابکار خود مراقبت می‌کردند.

خاویـــار اسکوئـــلا

خاویار اسکوئلا در نیوئوو پارائیزو متولد شد و زمانی یک انقلابی مکزیکی بود. بنا بر گفته‌ی آگوستین آلنده، پدر خاویار مردی مست بود که روی زمین عمویش کار می‌کرد. خاویار یک شکارچی جایزه‌بگیر بدنام و یک انقلابی مکزیکی بود که مجبور به فرار از کشورش شد. او بعد از سپری کردن زمانی در آمریکا در سال ۱۸۹۵ به باند ون در لیند پیوست و نسبت به آرمان‌های داچ احساس هم‌بستگی قوی داشت. به این ترتیب او به عضوی متعهد و وفادار باند تبدیل شد. خاویار اسکوئلا یک یاغی و تفنگدار مورد اعتماد برای باند ون در لیند شد. او به همراه رهبر باند یعنی داچ در سراسر مرز به سرقت، یورش، قتل، آدم‌ربایی و دیگر جرم‌ها پرداخت. زمانی که باند داچ منحل شد، خاویار به مکزیک برگشت تا به عنوان یک آدمکش برای آلنده کار کند، فردی که در ارتش مکزیک یک سرهنگ بود. مارستون در سال ۱۹۱۱ توسط ماموران فدرال مجبور به تعقیب کردن او شد.

شـــان مک‌گوایـــر

شان یک جوان ایرلندی شورشی است که در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ به آمریکا آمد و به باند ون در لیند پیوست. او ممکن است تیزترین چاقوی باند نباشد اما گزینه‌ای کاملا موثر در مبارزات است.

بعد از سرقت ناموفق باند در بلک‌واتر، شان یکی از معدود اعضایی بود که نتوانست همراه با دیگر افراد به مخفیگاه جدیدشان در کولتر برود. بعد از این که باند به مخفیگاه دیگری در نزدیکی شهر ولنتاین نقل مکان کرد، یکی از اعضای باند یعنی جوزیا ترلونی شنیده بود که شان توسط جایزه‌بگیران اسیر شده است. به این ترتیب آرتور با همراهی خاویار، چارلز و ترلونی در ماموریتی شان را نجات دادند. بعد از آزاد شدن او، شان به همراه سایر اعضای باند جشنی گرفتند. شان نسبت به کارن ابراز علاقه کرد و رابطه‌ای نه چندان پایدار میان این دو شکل گرفت. پس از آن شان تصمیم گرفت تا همراه با آرتور، چارلز و جان در سرقت قطار شرکت کند و این در صورتی بود که او اصلا برای شرکت در این ماموریت دعوت نشده بود. او در طی این سرقت نزدیک بود توسط نگهبانان کشته شود اما آٰتور جان او را نجات داد.

شان به منظور کار کردن برای کاترین بریتویت به آرتور و هوزئا متیوز پیوست. کاترین از آن‌ها خواست تا زمین‌های تنباکو که متعلق به دشمن‌شان یعنی گری‌ها را به آتش بکشانند. شان در این ماموریت به آرتور کمک کرد و بعد از مبارزه‌ای با گری‌ها آن دو از ناحیه فرار کردند. شان در کنار بیل ویلیامسون و مایکا، در شهر رودز حضور پیدا کرد. آن‌ها برای گرفتن کاری از گری‌ها در آن جا حضور پیدا کردند. با این حال کلانتر لی گری و افرادش در کمین آن‌ها نشسته بودند و طی یک یک تیراندازی شان با اصابت گلوله‌ای به سرش جان باخت. بعد از پاکسازی محل توسط اعضا، آرتور که از مرگ شان و سهل‌انگاری بیل و مایکا عصبانی بود همراه با جسد شان به کمپ بازگشت.

ســـادی ادلـــر

سادی فردی متاهل بود که همراه همسرش در یک مزرعه‌ی کوچک کار می‌کرد. روزی خانه‌ی آن‌ها مورد سرقت قرار گرفت و همسر او توسط باند اودریسکول کشته شد. سادی برای این که به سرنوشت همسرش دچار نشود در انبار پنهان شد. شانس با سادی یار بود و باند ون در لیند که دشمن قدیمی باند اودریسکول محسوب می‌شد سر رسید و سادی را نجات دادند. اعضای باند سادی را به کمپ خود بردند و سیدی با وجود تحت تعقیب بودن باند تصمیم گرفت که با آن‌ها بماند. قبل از هجوم اودریسکول به کمپ شیدی بل، سادی از آرتور می‌خواهد که در مورد ناپدید شدن کیرن صحبت شد. تقریبا بلافاصله بعد از ابراز نگرانی او در این مورد باند دشمن به کمپ هجوم می‌آورد. با وجود این که آرتور به سادی می‌گوید که در داخل و کنار سایر اعضای باند بماند اما او قبول نمی‌کند و با کمک آرتور بسیاری از افراد اودریسکول را از پای درمی‌آورد.

مایکـــا بـــل

مایکا در سال ۱۸۶۰ متولد شد. او پسر مایکا بل جی‌آر. یک یاغی بی‌رحم بود. در سال ۱۸۷۷ وقتی مایکا هفده سال سن داشت همراه با پدرش به خاطر کشتن دو فرد با نام‌های روسکو و ژان بریگز در حال فرار بودند. به غیر از این موارد چیز بیشتری از گذشته‌ی مایکا در دسترس نیست اما همین اطلاعات می‌تواند نشان دهد که او پدرش در اعمال جرم شریک یکدیگر بودند. در سال ۱۸۹۸، مایکا در یک بار با داچ ون در لیند آشنا شد، جایی که داچ جان مایکا را در هنگام درگیری بر سر یک معامله‌ی طلا نجات داد. پس از آن مایکا عضو باند ون در لیند شد. در شروع رِد دِد ریدمپشن 2 مایکا حدود پنج ماه بود که باند پیوسته بود. او پیشنهاد سرقت از یک کشتی در بلک‌واتر را مطرح کرد. این سرقت قرار بود یک امتیاز بزرگ برای باند محسوب شود اما نقشه آن طور که باید پیش نرفت و اعضای باند مجبور به فرار به سمت آمبارینو شدند.

مرگ شخصیت

بعد از متلاشی شدن باند ون در لیند در سال ۱۸۹۹، مایکا بل تصمیم به ایجاد باند خودش را گرفت و کلیت و جو را به باندش اضافه کرد. آن‌ها طی چند سال به انجام جرم‌های مختلف پرداختند که چندین مورد قتل نیز در آن‌ها وجود دارد. مایکا حتی اقدام به قتل یک دختر جوان کرد که در نتیجه‌ی این کار کلیت از باند جدا شد. همچنین مایکا زمانی مورد بازداشت یک کلانتر قرار گرفت اما موفق به فرار شد. او در زمانی که در مانت هاگن پنهان شده بود تصمیم گرفت تا به بلک‌واتر بازگردد و مقداری پول که از سرقت کشتی به جا مانده بود را تصاحب کند. سادی ادلر رد فعالیت‌های مایکا را گرفت و با جان و چارلز همراه شد تا او را بکشند. بعد از بالا رفتن از کوهستان و کشته شدن جو، در بالای کوه جان با مایکا رو به رو شد و هر دو سمت هم اسلحه کشیدند. سادی با وجود این که مجروح شده بود موفق شد گارد مایکا را پایین آورد، اما وقتی داچ به طور غیرمنتظره در آن جا ظاهر شد حواس سادی پرت شد و مایکا او را به گروگان گرفت. تقابلی سه نفره بین مایکا، جان و داچ شکل گرفت. جان سعی کرد با حرف زدن داچ را متقاعد کند تا به مایکا شلیک کند و این اتفاق هم افتاد. مایکا سعی کرد به داچ و جان شلیک کند اما با شلیک سریع جان به طور حیاتی مجروح شد. او پس از برداشتن چند قدم از پای درآمد.

در صحنه‌ی پایانی بازی ادگار راس و آرچر فوردم جسد مایکا بل را در کوهستان می‌یابند. در حالی که توضیح زیادی داده نمی‌شود اما کشف این جسد باعث می‌شود تا اداره‌ی تحقیقات ردی از جایگاه جان را پیدا کند که این موضوع در نهایت به شروع رویدادهای رِد دِد ریدمپشن ختم می‌شود. از آنجا که کسی حاضر به دفن مایکا نیست، او در بالای کوه یخ زده و بازیکن برای برداشتن هفت‌تیر او می‌تواند به آن جا بازگردد.

دانستنی جالب: در داستان‌های وسترن اغلب فردی که کلاه سفید به سر دارد آدم خوبی است و مایکا بل نیز اغلب رنگ کلاهش سفید است. این مورد می‌تواند منعکس‌کننده‌ی این موضوع باشد که یاغی‌ها افراد بد و قانون‌مندان افراد خوبی هستند. همین نکته می‌تواند خیانت مایکا بل را پیش‌بینی کند.

ســـایمـــون پـــیرســـون

پیرسون تا سال ۱۸۹۹ عضو نیروی دریایی ایالات متحده بود و بعدها به آدمکش و کلاهبردار داچ ون در لیند و باندش تبدیل شد. در نقطه‌ای پیش از رویدادهای بازی، او به عنوان یک دریانورد روی کشتی نیروی دریایی خدمت می‌کرد. سایمون به مدت پنجاه روز روی دریا سپری کرد و دچار طاعون شد. او با سختی بسیار توانست زنده بماند و بعد زمانی نامعلوم به عضویت باند درآمد.

لئـــوپولـــد استـــراوس

استراوس در حدود سال ۱۸۴۶ در وین اتریش و در فقر به دنیا آمد. برادر او وقتی دوازده سال داشت نگهبان شب را مورد ضرب و شتم قرار می‌داد تا بتواند مقداری غذا بدزدد. پدرش برای تامین موارد اساسی مورد نیاز خانواده مجبور به فروش دختر نه ساله‌اش آنا به عنوان برده شد، موضوعی که باعث شکستن دل برادران آنا شد. استراوس به دلیل مشکلات سلامتی که داشت همراه با عمویش در سن ۱۷ سالگی به ایالات متحده رفت. زمان رسیدن آن‌ها با شورش‌های سال ۱۸۶۳ شهر نیویورک مصادف شد. عموی استراوس تحت تاثیر وضعیت اسفناک و جنگی آن جا دچار حمله‌ی قبلی شد و جان خود را از دست داد. به این ترتیب استراوس تک و تنها در سرزمینی غریب رها شد. مدتی بعد داچ ون در لیند او را به باند خود اضافه کرد و استراوس تبدیل به حسابدار گروه شد.

لئـــونارد لنـــی سامـــرز

لنی احتمالا بین اواخر دهه‌ی ۱۸۷۰ و اوایل دهه‌ی ۱۸۸۰ متولد شده است. پدر و مادر او هر دو برده بودند. پدرش یک مرد تحصیل کرده بود که خواندن و نوشتن را بلد بود و هر چیزی که می‌دانست را به لنی آموخته بود. پدر لنی همچنین به او یک ساعت جیبی داده بود که صاحب قبلی‌اش آن را به او داده بود. در شبی شوم پدرش توسط چند مرد مست مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفت و جان سپرد. لنی نیز برای گرفتن انتقام آن مردان را کشت. او بعد از آن مجبور به فرار بود و این در حالی بود که تنها ۱۵ سال سن داشت. او بعدها به باند ون در لیند پیوست. همین طور او رابطه‌ای عاشقانه با جنی کریک داشت که مرگ جنی ضربه‌ی سختی برای لنی بود. لنی همچنین ساعت پدرش را در بلک‌واتر از دست داد.

آنکل

آنکل در مقطعی پیش از سال ۱۸۴۹ در اوهایو متولد شده و مسن‌ترین عضو باند ون در لیند است. آنکل فقط نُه سال داشت که پدر و مادرش مردند و این موضوع او را مجبور کرد تا به شهری جدید نقل مکان کند و روی پای خود زندگی کند. او تا پیش از سال ۱۹۸۸ دو مرتبه ازدواج کرد. آنکل عضو نه چندان موثر باند بود که در بیشتر مواقع مست بود و به دلالی هرزه‌ها مشغول بود. او یک سالخورده‌ی الکلی و خرده دزد بود. اگرچه فردی ناکارآمد بود اما با خانواده‌ی مارستون زندگی می‌کرد و این خانواده در قبال کارهایی که به ندرت برایشان انجام می‌داد به او غذا و پناه داده بودند. او در برخی موارد سعی می‌کرد و امور مشارکت کند اما به دلیل چاقی‌اش از دید جان فردی کند و بی‌عرضه بود. آنکل (عمو) نام مستعار او بود و او هیچ نسبت خانوادگی با مارستون‌ها ندارد.

دیـــوی کلنـــدر

دیوی و برادرش مک در مقطعی به باند ون در لیند پیوستند. چارلز آن‌ها را یک جفت حرامزاده‌ی شرور خطاب می‌کند.  دیوی در هنگام سرقت ناموفق در بلک‌واتر تیر خورد و به شدت مجروح شد. چنانکه باند در حال طی کردن مسیر به سمت گریزلیز بود، دیوی به سختی به زندگی‌اش چنگ می‌زد. او مدت کوتاهی پیش از رسیدن باند به کولتر جان داد. زمانی که آرتور برای چارلز افشا کرد که مریض و در حال مرگ است، چارلز با اشاره به برادران کلندر به او گفت که بر خلاف دیگر اعضای باند او هنوز برای اصلاح کردن خود زمان دارد.

بســـی متیـــوز

بسی همسر هوزئا متیوز بود. این دو بعد از ازدواج‌شان تصمیم گرفتند تا زندگی مجرمانه را کنار بگذارند، اما با این حال هوزئا دوباره پایش به جرم کشیده شد. بسی در مقطعی پیش از شروع داستان رِد دِد ریدمپشن 2 مرد، زمانی که هوزئا به مدت یک سال مست بود.

مـــک کلنـــدر

مک و دیوی دو برادر جنایتکار بودند که در مقطعی به باند داچ ون در لیند پیوستند. بنا بر گفته‌ی چارلز اسمیت آن‌ها نسبتا خشن بودند. به علاوه آنکل اشاره کرده است که مک در زمانی پانزده ملوان را شکست داده است. در سال ۱۸۹۹ باند ون در لیند در شهر بلک‌واتر اقدام به سرقت از یک کشتی کرد. با این حال این سرقت موفقیت‌ آمیز نبود و هر دوی برادران کلندر مجروح شدند. با وجود این که دیوی نجات پیدا کرد و همراه با باند برای بهبود برده شد اما مدت کوتاهی بعد از دنیا رفت. مک نیز جدا شد و به تنهایی موفق به فرار شد. با این حال مک در نهایت توسط آژانس ملی کارآگاهی پینکرتون گرفتار و کشته شد.

مک چندین مرتبه توسط آرتور مورگان و سایر اعضای باند مورد اشاره قرار گرفت. آرتور از غیبت او متاسف بود و حدس می‌زد که او نیز همانند دیوی کشته شده است. آرتور در هنگام ماهیگیری در کنار جک مارستون، از طریق اندرو میلتون و ادگار راس متوجه سرنوشت مک شد. ادگار راس از مرگ مک برای سرزنش کردن آرتور استفاده کرد. جک که در آن زمان کوچک بود و نمی‌توانست وضعیت را درک کند در مورد سلامتی مک ابراز نگرانی کرد و آرتور به او گفت که مک احتمالا در جایی امن است. مرگ او اعضای باند را ناراحت کرد. بیل ویلیامسون از روی علاقه به مک، گفت که او مردی بود که آدم تنها با او می‌خواست سرقت کند. زمانی که آرتور برای چارلز افشا کرد که مریض و در حال مرگ است، چارلز با اشاره به برادران کلندر به او گفت که بر خلاف دیگر اعضای باند او هنوز برای اصلاح کردن خود زمان دارد.

جـــنی کـــرک

جنی کرک در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ به باند ون در لیند پیوست. بنا به گفته‌ی آرتور مورگان و هوزئا متیوز او و عضو جدید باند یعنی لنی سامرز رابطه‌ای عاشقانه نسبت هم پیدا کرده بودند. یک سرقت ناموفق در سال ۱۸۹۹ باعث شد تا باند به مکان متروکه‌ی کولتر در آمبارینو فرار کند. جنی هنگام فرار مجروح شد و پیش مدت کوتاهی قبل رسیدن باند به مقصد جان داد. مرگ جنی و دیوی کلندر تقریبا در یک زمان اتفاق افتاد. هر دوی آن‌ها توسط اعضای باند خاکسپاری شدند و جنی در حوالی منطقه‌ی اسپایدر گورج دفن شد. قبر او توسط بازیکن قابل دسترس است.

  • دانستنی جالب: نقاشی از جنی در یادداشت‌های آرتور قابل مشاهده است.
  • دانستنی جالب: به خاطر نام خانوادگی کرک این امکان وجود دارد که او ایرلندی یا حداقل ریشه‌ی ایرلندی داشته باشد.

کـــارن جونـــز

کارن جونز یک هنرمند کلاه‌بردار است که به شیوه‌ی زندگی یاغی‌ها علاقه‌مند است. کارن در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ عضوی از باند ون در لیند شد. او شان مک‌گوایر با هم رابطه داشتند اگرچه این رابطه بیشتر با پافشاری شان شکل گرفته بود. کارن در مورد امکان سرقت از بانک والنتاین تحقیقاتی انجام داد، اما این نقشه به مرحله‌ی اجرا نرسید چرا که باند مجبور به نقل مکان به موقعیت دیگری شد. کارن با وجود منتقل شدن باند به موقعیتی جدید اما هم‌چنان می‌خواست که از بانک والنتاین سرقت کند، برای همین او لنی، بیل و آرتور را متقاعد به این کار کرد. او در طی نقشه‌ی سرقت خود را مبدل به یک دختر گم‌شده کرد و زمانی که مردم برای کمک او آمدند، کارن تفنگ خود را به سوی آن‌ها گرفت. سپس هم‌دستان او به سرعت وارد عمل شدند و بانک را غارت کردند. در نهایت آن‌ها طی مبارزه‌ای موفق به خروج شدند. بعد این که باند به دنبال مرگ شان به بیور هلو نقل مکان کرد، کارن روی مصرف پش از اندازه‌ی الکل آورد و هر کس که نگران حال او بود را با عصبانیت رد می‌کرد. بعد از انحلال باند سرنوشت کارن نامشخص باقی ماند. تیلی در نامه‌ای به جان گمان کرد که او به خاطر نوشیدن پیش از حد جانش را از دست داده است.

کیـــرن دافـــی

کیرن در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ به اجبار به عضویت پسران اودریسکول درآمد، باندی که دشمن باند ون در لیند محسوب می‌شد. بعد از حمله به کمپ اودریسکول، باند ون در لیند در هنگام بازگشت با کیرن مواجه شد و این در حالی بود که او با اسبی در حال فرار بود. آرتور در نهایت او را گرفت و به کمپ خود بازگشت. داچ دستور داد تا او در یکی از کابین‌ها زندانی کنند و تا وقتی که حرفی نزده به او غذایی ندهند. کیرن به آن‌ها گفت که او به طور ناخواسته بخشی از باند اودریسکول بوده است و از کولم اودریسکول متنفر است. زمانی که باند در حوالی ولنتاین مستقر شد، کیرن بسته شده به درختی دیده شد که ضعیف و دچار سوء تغذیه شده بود. باند تصمیم گرفت تا دوباره از او بازجویی کند و او را تهدید کند و کیرن هم دوباره از تنفر خود نسبت به کولم گفت. او با تهدیدهای صورت گرفته به آن‌ها گفت که موقعیت یکی از خانه‌های کولم را می‌داند. به این ترتیب او آرتور، جان و بیل را به موقعیت مورد نظر برد.

در اوج درگیری یک اودریسکول قصد داشت تا به آرتور شلیک کند اما کیرن جان او را نجات داد. وقتی اعضای باند کولم را در خانه نیافتند، آرتور با فرض بر این که کیرن دروغ گفته اسلحه‌ی خود را به سوی او نشانه گرفت، اما کیرن که کمی قبل جان آرتور را نجات داده بود در نهایت توسط باند آزاد شد. با این حال کیرن اصرار کرد تا به عضویت باند درآید و آرتور نیز موافقت کرد. به این ترتیب او همراه با اعضا به کمک برگشت. در نقطه‌ای بعد از نقل مکان باند به شیدی بل، کیرن توسط اودریسکول‌ها اسیر شد. او توسط آن‌ها شکنجه شد و بعد از افشای موقعیت ون در لیند کشته شد. جسد او با ظاهری فجیح به واسطه‌ی یک اسب به سمت کمپ باند فرستاده شد. سپس موجی از حمله‌ی اودریسکول به سمت کمپ آغاز شد. بعد از یک نبرد مسلحانه، کیرن توسط داچ و سایر اعضا در محلی در نزدیکی آنجا خاکسپاری شد. مرگ او تعدادی از اعضا از جمله آرتور، بیل و مری‌بث را شوکه کرد.

  • دانستنی جالب: سوزان گریمشو در دیالوگی در ماموریت No, No and Thrice, No اشاره کرده بود که کیرن را مدتی است در اطراف کمپ ندیده است و این اشاره‌ای به سرنوشت شوم او بود.
  • دانستنی جالب: قبر او بعد از ماموریت Horsemen, Apocalypses در نزدیکی بولجرز بلید (Bolger’s Blade) قابل بازدید است.

جوزیـــا ترلـــونی

ترلونی در کورنوال انگلیس به دنیا آمد، اگرچه چیزی زیادی از آن جا به یاد نمی‌آورد. او در نهایت به ایالات متحده مهاجرت کرد و چند سال قبل از سال ۱۸۹۹ به عنوان فردی حقه‌باز به داچ ون در لیند و باندش پیوست. او مقاطعی باند را به مدت چند ماه ترک کرد اما دوباره بازگشت. ترلونی در مقطعی همراه با همسر و دو پسرش در سنت دنیس مستقر شد، اما چندین بار ناپدید و دوباره مشاهده می‌شد.

دانستنی جالب: لباس پوشیدن و ظاهر جوزیا تا حد زیادی با مرد عجیب (Strange Man) مشابه است. با این حال شباهت‌های آن‌ها فقط به همین موارد ختم می‌شود.

آنـــابـــل

آنابل عضو یا شریک باند ون در لیند بود و رابطه‌ی نزدیکی با رهبر این باند یعنی داچ داشت. در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ داچ اقدام به کشتن برادر کولم اودریسکول کرد. باند اودریسکول که برای مدتی به عنوان همکار باند ون در لیند محسوب می‌شد، برای گرفتن انتقام اقدام به کشتن آنابل کرد. این مرگ شروعی بر دشمنی عمیق باند ون در لیند و پسران اودریسکول بود. آنابل چندین مرتبه در بین مکالمه‌ها توسط داچ، هوزئا متیوز و آرتور مورگان مورد اشاره قرار گرفت. او همین طور در هنگام تقابل میان داچ و کولم مورد اشاره قرار گرفت. در حالی که کولم مدعی بود که به برادرش علاقه چندانی نداشته است، اما داچ اظهار کرد که آنابل را دوست داشته است. انتقام مرگ آنابل سرانجام با دستگیر شدن و دار آویخته شده کولم توسط دولت گرفته شد و تلاش‌های باند او برای نجات رهبرشان توسط داچ، آرتور و سیدی ادلر بی‌نتیجه ماند.

تـــیلی جکســـون

تیلی پیر با نام تولد تیلی جکسون در سن ۱۲ سالگی تبدیل به یک یاغی شد و در باند برادران فورمن حضور پیدا کرد. در نقطه‌ای او عموزاده‌ی آنتونی فورمن را به دلایلی مستحکم کشت و باند را ترک کرد. او بعدها با داچ ون در لیند آشنا شد و به عضویت باند او درآمد. آرتور و آنکل تعدادی از زنان باند را به شهر والنتاین رساندند تا آن‌ها شهر را بگردند و مقداری خرید کنند. در پایان گشت و گذار تیلی توسط مردی مورد آزار قرار گرفت که بعدا مشخص شد او عضوی از برادران فورمن بوده است. تیلی در مورد موقعیت جدید کمپ باند ابراز نگرانی کرد، چرا که این مکان نزدیک به خانه‌ای متعلق به برادران فورمن بود. نگرانی‌های تیلی وقتی محقق شد که اعضای باند پی بردند که او توسط برادران فورمن ربوده شده است. به این ترتیب سوزان گریمشاو با درخواست از آرتور برای نجات تیلی به غرب رودز رفتند.

بعد از کشتن نگهبانان و نجات یافتن تیلی، آرتور اقدام به اسیر کردن آنتونی کرد. تیلی به آنتونی هشدار داد تا دست از سر او بردارد. تصمیم برای کشتن یا رها کردن آنتونی با آرتور خواهد بود. اگر او بخشیده شود، قول خواهد داد که دیگر به تیلی نزدیک نشود. تیلی نامه‌ای را از طرف مری لینتون به آرتور داد و به آرتور گفت که او (مری لینتون) ارزشش را نداشته است. بعد از حمله‌ی پینکرتون‌ها به هالو، تیلی اقدام به برداشتن جک کرد و او را جایی پنهان کرد. بعد از نجات ابیگیل توسط آرتور و سادی، او همراه با سادی، ابیگیل و جک محل را ترک کردند. اگرچه آن‌ها به آرتور هم اصرار کردند تا همراه‌شان بیاید اما آرتور تصمیم داشت تا با مایکا مقابله کند. تیلی بعد از ترک باند با وکیلی به نام پیر ازدواج کرد و خیلی زود آن‌ها بچه‌دار شدند. جان مارستون می‌تواند او را در سنت دنیس ملاقات کند. به این ترتیب آن‌ها یکدیگر را ملاقات می‌کنند و بعد از هم جدا می‌شوند. بعدها تیلی نامه‌ای برای جان خواهد نوشت.

کـــلیـــت

اطلاعات زیادی در مورد گذشته‌ی کلیت وجود ندارد. او در نقطه‌ای پیش از شروع رِد دِد ریدمپشن 2 با مایکا بل ملاقات کرده و آن‌ها متحد یکدیگر شدند.  کلیت و جو در مامورت My Last Boy توسط مایکا معرفی شدند. او در آخرین سرقت باند نقشی بزرگ داشت و یکی از معدود افرادی بود که روی قطار پرید و در مبارزه با ارتش کمک کرد. در هنگامی که آرتور و جان با داچ، مایکا، کلیت، بیل، خاویار و جو مقابله کردند، پینکرتون‌ها حمله‌ای را به کمپ باند صورت دادند و گروه بزرگ‌تر اول اقدام به فرار کرد. بعدا کلیت در حالی دیده شد که او همراه با داچ، جو و مایکا اقدام به شکار آرتور و جان می‌کردند.

بعد از فروپاشی باند ون در لیند، مایکا گروه جدیدی را با کلیت و جو شکل داد. در سال ۱۹۰۷ وقتی مایکا قصد کشتن یک بچه را داشت، کلیت در مقابل او ایستاد. مایکا سعی کرد او را به خاطر نافرمانی‌اش بکشد اما او موفق به فرار به شهر استرابری شد. این موضوع باعث شد تا سادی ادلر، چارلز اسمیت و جان مارستون او را پیدا کنند و کلیت را در مورد جایگاه مایکا بازخواست کنند. در نهایت کلیت با تهدید به حلق‌ آویز شدن مخفیگاه مایکا را در هاگن مانت لو داد. او سعی کرد آن‌ها را متقاعد کند که یکی از آدم خوب‌ها است. جان در مورد کشتن یا بخشش او تصمیم‌گیری خواهد کرد، اگرچه در صورت بخشش او توسط سادی گلوله خواهد خورد.

جـــو

جو در کنار کلیت از شرکای مایکا بل بودند. در سال ۱۸۹۹ جو توسط مایکا بل استخدام شد تا در سرقت از قطار ارتش ایالات متحده به کمک باند ون در لیند بیاید. بعد از خیانت مایکا به باند و ترک آن، جو و کلیت برای تشکیل باندی در کوهستان آمبارینو به مایکا پیوستند. چند سال بعد و در سال ۱۹۰۷، جان مارستون، سادی ادلر و چارلز اسمیت پی بردند که مایکا هنوز زنده است و برای گرفتن انتقامِ خیانت به باند و مرگ آرتور مورگان به سراغش رفتند. جو همراه با دو عضو دیگر باندش در راه کوهستان با جان رو به رو شدند. بعد از یک مقابله‌ی مختصر جان اقدام به شلیک به جو کرد و او و همراهانش را کشت. جان سپس راه خود را برای رسیدن به مایکا در پی گرفت.

دانستنی جالب: جو یک خالکوبی روی سینه‌اش دارد که عبارت “tout me fait rire” روی آن نوشته شده است. معنای تقریبی این عبارت فرانسوی «همه چیز من را به خنده می‌اندازد» است.

مـــری‌بث گاســـکیـــل

مری‌بث زمانی قبل از سال ۱۸۹۹ تبدیل به عضوی از باند ون در لیند شد و خیلی زود به عنوان فردی نفوذکننده و فریب‌ دهنده شناخته شد. مری‌بث همراه با آنکل، آرتور، کارن و تیلی به والنتاین رفت تا سوژه‌های ممکن را بررسی کند. او کسی بود که باند را به سمت قطاری برای سرقت هدایت کرد. مدتی کوتاهی بعد از مستقر شدن باند در شیدی بل، آرتور مکالمه‌ای با او داشت و آن‌ها در مورد کمی گذشته‌شان صحبت کردند. با این حال گفت و گوی آن‌ها توسط سوزان گریمشاو قطع شد، کسی که خبر ناپدید شدن تیلی جکسون را به آن‌ها داد. آرتور می‌تواند در مورد بیماری سل خود با مری‌بث صحبت کند. در این صورت مری با او همدردی می‌کند.

بعد از این که داچ به سمت دیوانگی رفت، مری‌بث همراه با ریورند سوانسون و پیرسون باند را ترک کردند. در سال ۱۹۰۷ او تبدیل به یک رمان‌نویس عاشقانه شد که روی یک کتاب کار می‌کرد. جان مارستون می‌تواند با او در ایستگاه قطار ولنتاین دیدار کند. در این صورت او یکی از رمان‌هایش را به جان خواهد داد و سپس سواری قطاری خواهد شد و آن دو از هم خداحافظی می‌کنند.

دانستنی جالب: او رمان‌های خود را با نام مستعار لسلی دیپانت (Leslie Dupont) می‌نویسد.

مـــولی اوشـــی

مولی در خانواده‌ای ثروتمند در دوبلین ایرلند متولد شد. او برای ماجراجویی به ایالات متحده سفر کرد و در نقطه‌ای پیش از سال ۱۸۹۹ به داچ و باندش پیوست. او و داچ رابطه‌ای عاشقانه با یکدیگر داشتند. مولی در نقاط پایانی داستان اصلی توسط سوزان گریمشاو کشته شد. دلیل این اتفاق به این خاطر بود که او به طور آشکارا در مورد نقشه‌ی سرقت باند از بانک سنت دنیس با آژانس ملی کارآگاهی پینکرتون صحبت می‌کرد. بعد از این که داچ، مایکا و آرتور در مورد چگونگی رفتار با مولی به بن‌بست خوردند، او توسط سوزان گریمشو مورد شلیک قرار گرفت.

بیشتر اعضای باند اعتقاد داشتند که مولی سزاوار این اتفاق بوده است. تنها کسانی که از مرگ او عمیقا ناراحت شدند کارن جونز و مری‌بث گاسکیل بودند. بعدها اندرو میلتون افشا کرد که کسی که در مورد فعالیت‌های باند به آن‌ها اطلاعات می‌رسانده مولی نبوده، بلکه مایکا بوده که پینکرتون‌ها را تغذیه‌ی اطلاعاتی می‌کرده است. میلتون گفت که وقتی با مولی صحبت کرده چیزی دستگیرش نشده و فقط سوال‌هایش بیشتر شده است.

دانستنی جالب: مولی تنها عضو باند ون در لیند است که هرگز آرتور را در ماموریت یا فعالیتی همراهی نکرده است.

اورویـــل ســـوانـــسون

سوانسون در گذشته به عنوان یک روحانی فعالیت می‌کرد اما از آنجا که او با لذت‌های دنیوی مخالفتی نداشت بنابراین به تدریج کار و خانواده‌اش و همین طور ایمان خود را از دست داد. سوانسون تحت شرایط نامشخصی در مقطعی جان داچ ون در لیند را نجات داد. داچ که به او بدهکار بود به او اجازه داد تا به باند ون در لیند بپیوندد. آرتور به دنبال سوانسون رفت، او آخرین بار در نزدیکی ایستگاه راه‌آهن دیده شده بود. آرتور بعد از رسیدن به آن جا او را مست یافت. سوانسون که وضعیتی روانی ناپایداری داشت به آرتور گفت که او آزاد است. سپس در حالی که آرتور سرگرم صحبت با فرد دیگری بود سوانسون فرار کرد. این موضوع باعث شد تا آرتور او را تعقیب کند. کمی بعد آرتور او را در حالی یافت که توسط مردی درشت هیکل مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود. در حالی که آرتور درگیر مقابله با آن مرد بود، سوانسون باری دیگر اقدام به فرار کرد و خود را روی مسیر راه‌آهن گرفتار کرد. آرتور به آن جا رفت و قبل از این که قطاری از روی او رد شود او را از روی ریل کنار کشید.

سوانسون گاهی در حرف‌هایش از فردی با نام مارگارت صحبت می‌کند که مشخصی نیست او فردی واقعی است یا تنها بخشی از هذیان‌های سوانسون است. سوانسون در هنگام گفت و گویی با هوزئا اذعان کرد که قبلا ازدواج کرده است اما نادانسته همسرش پیش از آن، یک بار دیگر ازدواج کرده بود و در واقع دارای دو شوهر شده بود. او توضیح داد که آن‌ها در سن فرانسیسکو تحت تعقیب قانون قرار گرفتند اما آن زن با یک کشتی موفق به فرار به شانگهای شد. بعد از بازگشت آرتور از گوارما، سوانسون وضعیت هوشیاری بهتری پیدا کرده بود. او سرانجام بعد از سقوط باند تصمیم گرفت تا باند را ترک کند. چارلز در سنت دنیس بعد از نجات یافتن توسط جان و آنکل، به جان اطلاع داد که سوانسون به نیویورک رفته و در آن جا تبدیل به یک خطیب شده است. یکی از شماره‌های روزنامه بلک‌واتر نیز نشان داد که سوانسون تبدیل به مینستر اولین کلیسای کنگره‌ی نیویورک شده است.

ســـوزان گریـــمشـــاو

سوزان در کنار داچ، هوزئا و آرتور یکی از اعضای قدیمی باند ون در لیند است. او درگیر رابطه‌ای رمانتیک با داچ شد اما این رابطه بعدها پایان یافت و داچ به زن دیگری به نام آنابل علاقه‌مند شد. با این حال سوزان اغلب شریکی نزدیک به داچ بود و احترام داچ نسبت به او باعث شد تا سوزان تبدیل به قاضی باند شود. تا سال ۱۸۹۹ او و آشپز باند یعنی سایمون پیرسون مسئول تنظیم اردوگاه‌های باند در موقعیت‌های جدید بود.

گریمشاو از آرتور خواست تا در مورد ناپدید شدن تیلی تحقیق کند، کسی که سوزان اعتقاد داشت توسط برادران فورمن ربوده شده است. این دو تا مخفیگاه برادران فورمن سوارکاری کردند. آن‌ها به آن جا هجوم بردند و تیلی را آزاد کردند، سپس متوجه شدند که سه نفر از برادران فورمن فرار کرده‌اند. آرتور آن‌ها را تعقیب کرد و به دو نفر از آن‌ها شلیک کرد و آنتونی فورمن را نیز اسیر کرد و پیش تیلی و سوزان برد. سوزان از آرتور خواست تا او را نیز خلاص کند. آرتور در مورد سرنوشت آنتونی تصمیم‌ گیرنده خواهد بود. بعد از این که مشخص شد مولی اطلاعاتی را در اختیار مامور میلتون گذاشته است، گریمشاو با شاتگان خود مولی را کشت و اظهار کرد که او قوانین را می‌دانست. گریمشاو بعدها، زمانی که فهمید مایکا به آن‌ها خیانت کرده به سمت او اسلحه کشید اما توسط مایکا کشته شد. او در نزدیکی آخرین کمپ باند خاکسپاری شد.

  • دانستنی جالب: بازیکنان می‌توانند قبر سوزان گریمشاو را در نیو هانوفر و در جنوب غرب الیسین پول (Elysian Pool) پیدا کنند.
  • دانستنی جالب: خطیب شهر رودز هربرت پی. گریمشاو نام دارد. با این حال هیچ اطلاعی در مورد رابطه‌ی میان آن‌ها وجود ندارد.

شخصیت‌های مهم دیگر

کرنـــل آلبـــرتو فوســـار

فوسار در نقطه‌ای پیش از سال ۱۸۹۹ تبدیل به حکمران جزیره‌ی گوارما شد. او با استفاده از قدرتش ارتباطاتی را در شهر سنت دنیس ایجاد کرد. فوسار در ماموریت The Gilded Cage حضور کم‌رنگی داشت و در مهمانی شهردار مقیم سنت دنیس شرکت کرد. اولین حضور جدی فوسار در فصل گوارما بود، جایی که داچ و آرتور به طور پنهانی وارد آگوسدولسس شدند. این دو فوسار را در کنار گروهی بزرگ از مردانش دیدند که خاویار را به اسارت گرفته بودند.

فوسار در نهایت به هویت واقعی باند پی برد و متوجه شد که جایزه‌ی بزرگی برای سر آن‌ها گذاشته شده است. او نیروی دریایی آمریکا را خبر کرد و آتش‌بارهایی را روی ساحل نصب کرد تا از خروج آن‌ها جلوگیری کند. باند ون در لیند همراه با هرکول فونتین به ساحل حمله کردند تا کشتی کاپیتان را آزاد کنند. آرتور به سمت کابین کارکنان شلیک کرد تا کاپیتان را آزاد کند اما توسط لوی سایمون، مرد دست راست فوسار غافلگیر شد. در حالی که سایمون نشانه‌ی اسلحه‌ی خود را به سمت آرتور گرفته بود تا به او شلیک کند، داچ مداخله کرد و جان آرتور را نجات داد. در نتیجه‌ی درگیری‌ها، فوسار موفق به فرار از مهلکه شد. باند راه خود را به سمت کشتی باز کرد تا این که باری دیگر مورد حلمه‌ی فوسار قرار گرفت. حالا فوسار پشت یک مسلسل گاتلینگ ایستاده بود و اعضای باند را به آتش بسته بود. با این حال داچ و هرکول موفق شدند تا حواس فوسار را به خود جلب کنند و آرتور به طور پنهانی خود را به یک توپ رساند. شلیک توپ توسط آرتور با مرگ فوسار همراه بود.

ریـــنز فـــال

رینز فال در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ سردسته‌ی سرخ‌پوستان واپیتی بود. او دو پسر داشت که یکی از آن‌ها ایگل فلایز بود. زمانی که رینز فال فهمید که مردمش در حال ترک سرزمین‌شان هستند، به آرتور مورگان ماموریت داد تا سندی مهم را که مرتبط به نقل مکان آن‌ها بود بدزدد. رویارویی بعدی رینز فال با آرتور زمانی بود که آرتور به منطقه اختصاصی آن‌ها رفت. آن دو با هم سوارکاری کردند و رینز فال متوجه شد که آرتور از مریضی سل رنج می‌برد، به این ترتیب او گیاهانی را برای آرتور جمع‌ آوری کرد که از شدت بیماری او می‌کاهید. در همان زمان او متوجه شد که ارتش ایالات متحده مکانی مقدس و باستانی که برای قبیله‌ی آن‌ها عزیز بود را تخریب کرده است. او که می‌دانست مردمش با پی بردن به این موضوع جنگی را آغاز خواهند کرد از آرتور خواست تا چند اثر باستان دزدیده شده را بازیابی کند.

بعدها رینز فال در حالی دیده شد که او به سمت بیور هالو می‌رفت تا از مردانش خواهش کند تا به جنگ نروند. با این حال گوش آن‌ها بدهکار نبود و آن‌ها به شرکت کورنوال حمله کردند. ایگل فلایز در طی این نبرد جراحتی مرگبار دید و آرتور و چارلز بدن او را بازگرداندند. رینز فال نیز در حالی که به پسرش نگاه می‌کرد اشک می‌ریخت. در بخش پایانی داستان و در هشت سال بعد جان مارستون می‌تواند سری به رینز فال در آنزبرگ بزند. در این صورت رینز فال به او خواهد گفت که او و قبیله‌اش به کانادا نقل مکان کرده‌اند و سپس او با قطاری به آنجا خواهد رفت.

لـــی گـــری

لی عضوی از خانواده‌ی ثروتمند گری است. او پسر تاویش گری و عموی بو گری است. لی در نقطه‌ای پیش از سال ۱۸۹۹ به کلانتر منطقه‌ی اصلی وابسته به خانواده‌ی گری یعنی شهر رودز تبدیل شد.

لـــویتیکـــوس کـــورنـــوال

لویتیکوس کورنوال مردی ثروتمند در سنت دنیس و مالک کسب و کارهای زیادی است، به همین سبب باند ون در لیند به اموال او چشم دارد. کورنوال همچنین یکی از حامیان مالی آژانس ملی کارآگاهی پینکرتون است. او در نقطه‌ای به کلنل هنری فیورز از ارتش آمریکا پیشنهاد کرد تا سرخ‌پوستان واپیتی را از منطقه‌ی اختصاصی مربوط به آن‌ها بیرون کند، چرا که این منطقه دارای منابع نفتی با ارزشی بود. نام لویتیکوس کورنوال اولین بار زمانی که باند ون در لیند به کمپ پسران اودریسکول حمله کرد، مورد اشاره قرار گرفت. بعد از به تاراج بردن کمپ مذکور، اعضای باند نقشه‌ای برای سرقت از یک قطار متعلق به کورنوال را یافتند. به این ترتیب آن‌ها اقدا به سرقت قطار کردند و سرقت آن‌ها نیز موفقیت‌ آمیز بود و پول قابل توجهی نصیب‌شان شد.

کورنوال سرانجام رد باند ون در لیند را در والنتاین گرفت. او برای انتقام دزدی از اموالش افرادش را فرستاد تا استراوس و جان را به گروگان بگیرند. سپس کورنوال خواستار تسلیم شدن داچ و آرتور شد. با این حال داچ و آرتور با افراد او مبارزه کردند و گروگان‌ها را نیز آزاد کردند. داچ بعدا تصمیم گرفت تا خودش شخصا با کورنوال رو در رو شود. به این ترتیب او همراه با مایکا و آرتور به آنزبرگ رفت و منتظر او شد. داچ در اصل می‌خواست تنها با او صحبت کند اما بعد از شنیدن گفت و گوی او با یک شهروند نگران نظرش عوض شد و از او درخواست پرداخت ۱۰ هزار دلار به علاوه‌ی کشتی‌اش را کرد تا بگذارد او بدون آسیب محل را ترک کند. وقتی لویتیکوس این موضوع را با خنده رد کرد، داچ با شلیک گلوله‌ای به سینه‌اش او را در جا کشت. روزنامه‌ها در روزهای بعد گزارش این اتفاق را همراه با گفتگوهای کوتاهی از مردم منتشر کردند.

  • دانستنی جالب: آرتور وقتی در جزیره گوراما بود از نام مستعار لویتیکوس کورنوال استفاده کرد.
  • دانستنی جالب: شخصیت کوروال از لحاظ قدرت، شهرت و ظاهر شبیه ترکیبی از سرمایه‌داران راه آهن در اواخر قرن نوزدهم است. افرادی مثل لیلند استنفورد، کولیس هانتینگتون، چارلز کروکر و جیمز جی. هیل.

هـــرکـــول فـــونتیـــن

هرکول در هائیتی متولد شده است. در نقطه‌ای پیش از سال ۱۸۹۹ او موجب خشم مقامات کوبایی شد و به جزیره‌ی گوارما فرستاده شد، جایی که او شورشی را علیه کلنل فوسار آغاز کرد. هرکول اولین بار زمانی نشان داده شد که او بر روی نیروهای گوارمایی که اعضای باند ون در لیند را اسیر کرده بودند، آتش بسته بود. شلیک شدن گلوله‌ها از طرف او به آرتور اجازه داد تا باند را آزاد و آن‌ها را مسلح کند و در نتیجه نیروهای گورامایی کشته شوند. هرکول سپس همراه با باند به یک برج قدیمی عقب‌نشینی کردند، جایی که انبار تفنگ‌های بولت اکشن بود. آن‌ها به وسیله‌ی سلاح‌ها سربازان دشمن را به آتش بستند. بعد از آن هرکول اعضای باند را به سمت یک کلیسای لاکاپیلا برد که به پایگاه شورشیان تبدیل شده بود.

باند بعد از اتمام دو ماموریت از جمله آزادسازی خاویار، به دیدار هرکول در یک قلعه‌ی قدیمی اسپانیایی به نام سینکو تورس رفتند. طولی نکشید تا نیروهای نظامی کوبایی با یک کشتی بزرگ به قلعه حمله کردند. هرکول به همراه باند سعی کرد برای مدتی دشمنان را عقب نگه دارد. در انتهای این نبرد آرتور سرانجام موفق شد به وسیله‌ی یک توپ کشتی جنگی را نابود کند و سینکو تورس را حفظ کند. بعد از این نبرد، هرکوس و اعضای باند متوجه شدند که فوسار آتشبارهایی را در اطراف جزیره کار گذاشته است تا آن‌ها موفق به خارج شدن از جزیره نشوند. او همراه با داچ، مایکا و آرتور به سمت آتشبارها حمله کردند و آن‌ها را تخریب کردند. آن‌ها سپس به سوی آگوسدولسس هجوم بردند تا کاپیتان کشتی را آزاد کنند. انتهای نبرد میان آن‌ها و فوسار با شلیک توپی به سمت برجی که فوسار در آن قرار داشت به پایان رسید. هرکول این پیروزی را جشن گرفت و آن را موفقیتی بزرگ برای شورشیان قلمداد کرد. پس از آن اعضای باند جزیره را ترک کردند.

ایـــگل فـــلایـــز

ایگل فلایز دومین پسر رینز فال بود که در سالی نامعلوم به دنیا آمد. در مقطعی پیش از سال ۱۸۹۹ هر دوی مادر و برادر او توسط ارتش ایالات متحده کشته شدند و او همراه با مردمش به منطقه اختصاصی سرخ‌پوستان واپیتی نقل مکان کرد. ایگل فلایز اولین بار زمانی نشان داده شد که او و پدرش برای ارائه یک پیشنهاد محتمل با باند ون در لیند تماس گرفتند. آن‌ها از برنامه‌های ارتش برای نقل مکان مردم‌شان به جایی دیگر مطلع شدند، نقشه‌ای که با هدف زدن چاه نفت در سرزمین آن‌ها پیگیری می‌شد و این اقدام قرار بود توسط شرکت کورنوال انجام شود. آرتور پیشنهاد آن‌ها را قبول کرد و در نزدیکی پالایشگاه با ایگل فلایز دیدار کرد. بعد از این که آرتور ماموریت خود را در پالایشگاه انجام داد و از آن جا فرار کرد، ایگل فلایز انفجاری را صورت داد تا آرتور راحت‌تر با دشمنان مبارزه کند. او بعدا مبلغی را به آرتور پرداخت کرد و امیدوار بود تا اسناد به دست آمده برای مردمش مفید باشد.

رویارویی بعدی با ایگل فلایز زمانی بود که او همراه با چارلز در بیور هلو سوارکاری می‌کردند. او توضیح داد که ارتش اسب‌های اهالی قبیله را گرفته و این موضوع مشکلات زیادی را به وجود آورده است. او از باند کمک خواست تا اسب‌ها را برگردانند. داچ با امید هدایت منابع ارتش قبول کرد تا کمک کند. به این ترتیب او آرتور و چارلز را برای سرقت یک کشتی پر از اسب فرستاد. بعد از آن داچ و ایگل فلایز نقشه‌ای کشیدند تا سربازان را در یک دره به دام بیندازند. به این ترتیب ایگل فلایز، پیته و سه نفر دیگر از سرخ‌پوستان به داچ و آرتور ملحق شدند. داچ و آرتور دینامیت را کار گذاشتند و دور شدند،و سربازان را به دام انداختند. آن‌ها سلاح‌های خود را به سوی آن‌ها نشانه رفتند اما ازدحامی از نیروها به سرعت اقدام به حمله به سرخ‌پوستان و متحدان‌شان کردند. ایگل فلایز و سایر افراد در تهاجم اولیه زنده ماندند اما پیته مجروح شد. ایگل فلایز سعی کرد تا پتیه را نجات دهد اما خودش اسیر شد و به قلعه والس برده شد.

آرتو و چارلز در عملیاتی برای نجات ایگل فلایز موفق به ورود به قلعه شدند و در نهایت او را به پدرش بازگرداند. ایگل فلایز مدتی بعد همراه با تعداد کثیری از اعضای جوان قبیله‌اش تصمیم داشت به شرکت کونوال هجوم ببرد، او از اعضای باند نیز خواست تا به آن‌ها بپیوندند. رینز فال سعی داشت با خواهش و التماس آن‌ها را از حمله بازدارد اما با وجود این ایگل فلایز به مردانش دستور داد تا حمله را ادامه دهند. باند تصمیم گرفت تا او را دنبال کند و زمانی که آن‌ها به پالایشگاه رسیدند، سرخ‌پوستان را پراکنده یافتند و ایگل فلایز نیز در مرکز پالایشگاه برای جانش مبارزه می‌کرد. آرتور با هدایت سادی، چارلز و گروهی از سرخ‌پوستان سعی کرد او را نجات دهد. سرخ‌پوستان و اعضای باند با مبارزه راه خود را به سمت انبار باز کردند. داچ و آرتور با امید یافتن پول وارد شدند. آن دو در هنگام خروج مورد حمله‌ی سربازان قرار گرفتند. داچ، آرتور را رها کرد و ایگل فلایز دخالت کرد تا سه سربازی که در حال کشتن آرتور بودند را بکشد. کمی بعد کلنل فیورز وارد عمل شد و گلوله‌ای را به سمت سینه‌ی ایگل فلایز شلیک کرد. پس کشتن کلنل فیورز، آرتور، پیته و چارلز بدن ایگل فلایز را به پدرش بازگرداند و زمانی زیادی طول نکشید تا او جان داد.

کــالم اودریســـکول

کالم اودریسکول یک یاغی بدنام و با سابقه بود که در سراسر اولد وست فعالیت می‌کرد. در اوایل او نوعی شراکت با داچ ون در لیند داشت. هر یک از آن‌ها باندهای خود با نام پسران اودریسکول و باند ون در لیند را تشکیل دادند. وقتی داچ اقدام به کشتن برادر کالم کرد، رابطه‌ی دوستانه‌ی آن‌ها سرانجام به یک دشمنی تبدیل شد. او برای گرفتن انتقام زنی به نام آنابل را کشت که ظاهرا معشوقه‌ی داچ بود. بعد از این اتفاقات باندهای داچ و کولم به دشمنان خونی یکدیگر تبدیل شدند. کالم با گذشت سال‌ها فعالیت‌های خود را به شکل قابل توجهی گسترش داد و باند خود را به یکی از بزرگ‌ترین و قدرتمندترین سازمان‌های جنایی اولد وست تبدیل کرد. او دو بار دستگیر و محکوم به اعدام شد اما در هر دو مورد پیش از این که جانش را از دست دهد موفق به فرار شد.

کاتـــریـــن بـــریتویـــت

کاترین رئیس و مسن‌ترین عضو خانواده‌ی ثروتمند بریتویت است. از آن جا که خانواده‌ی بریتویت دشمن خانواده‌ی گری بود، کاترین اقدام به استخدام آرتور و شان کرد تا زمین‌های تنباکو گری را در شب‌هنگام به آتش بکشاند. اما کاترین در نهایت به باند نارو زد و جک مارستون را از آن‌ها ربود. زمانی که داچ و سایر اعضا برای پس گرفتن جک به عمارت خانواده‌ی بریتویت رفتند، وقوع یک تیراندازی باعث کشته شدن هر دوی پسران کاترین شد. بعد از این که باند املاک بریتویت را به آتش کشید، کاترین افشا کرد که او جک را در شهر سنت دنیس به آنجلو برونته فروخته است. بعد از رفتن باند، او به سمت عمارت آتش گرفته‌ی خود دوید و در آن جا هلاک شد. جسد سوخته‌ی کاترین بریتویت بعدها در خرابه‌های خانه‌ی او قابل مشاهده است.

آنـــجلو بـــرونتـــه

آنجلو برونته یک تاجر ایتالیایی و ارباب جنایی بود که به طور عمده در شهر سنت دنیس فعالت می‌کرد. همان طور که در ماموریت The Gilded Cage نشان داده شد، ظاهرا او ارتباطات زیادی با مقامات بالا رتبه دارد. برونته از این ارتباطات به نفع خود استفاده می‌کند و تجارت مجرمانه‌ای او شامل رشوه‌خواری و فریب دادن مقامات با اهداف مالی است. نام آنجلو برونته اولین بار توسط کاترین بریتویت مورد اشاره قرار گرفت، کسی که افشا کرد پسرانش بعد از ربودن جک مارستون او را به برونته فروخته‌اند. داچ، آرتور و پدر جک یعنی جان به خانه‌ی برونته در سنت دنیس غربی رفتند. داچ به یک نگهبان در جلوی دروازه حمله کرد و او را تهدید کرد و خواستار گفت و گو با برونته شد.

دروازه‌ها باز شدند و آن‌ها نزدیک خانه شدند، و این در حالی بود که نگهبانان کاملا مراقب آن‌ها بودند. داچ از برونته دلیل ربودن جک را جویا شد که موضوع باعث یک بحث و جدل کوتاه میان آن دو شد. سه عضو باند در نهایت برای آزاد کردن جک مجبور به قبول معامله‌ی برونته شدند. آرتور و جان باید به گورستان سنت دنیس می‌رفتند و کار سارقان قبر را خلاص می‌کردند. آن‌ها این کار را انجام دادند و در بازگشت داچ را بیرون از خانه در کنار جک یافتند. بعد از بازگشت به کمپ، جک به گروه در مورد مهربانی برونته با او گفت و حتی او را با نام پاپا برونته خطاب می‌کرد. او هم‌چنین به خوبی‌های اتاق خود در آنجا و آموزش کلمات ایتالیایی اشاره کرد. همچنین برونته داچ و تعدادی از اعضای باند او را به مهمانی شهردار دعوت کرد. داچ نیز این دعوت را قبول کرد و همراه با آرتور، بیل و هوزئا به آن جا رفت. در این مهمانی برونته سعی کرد آدرس یک ایستگاه تراموا را به داچ بدهد تا از آن سرقت کند.

با وجود این که برونته گفته بود این ایستگاه حامل مقداری زیادی پول است اما چنین چیزی نبود و این تنها یک تله بود که داچ، آرتور و لنی با خوش‌شانسی موفق به فرار از آن شدند. داچ بعدا تصمیم به انتقام‌گیری از برونته را گرفت و همراه با آرتور، بیل، جان و لنی به عمارت او حمله کرد. برونته در این زمان پنهان شده بود. وقتی آرتور و جان او را پیدا کردند، برونته سعی کرد به آن‌ها شلیک کند اما تیری در تفنگش نبود. او اسلحه را به سمت جان پرتاب کرد که به سر او اصابت کرد، او سپس سعی کرد با مذاکره آن‌ها را فریب دهد. اما در عوض توسط جان ضربه خود و آرتور او را از پله‌ها پایین برد. برونته توسط باند ربوده شد و داچ تصمیم داشت او را برای گرفتن خون‌بها نگه دارد. اما زمانی که برونته به داچ توهین کرد، خشم داچ برانگیخته شد و او چند بار سر برونته را زیر آب فرو کرد تا خفه شود. داچ سپس جسد برونته را به درون آب انداخت تا توسط تمساحی خورده شود. این اتفاق باعث شوکه شدن اعضای حاضر باند در آن جا شد.

انـــدرو مـــیلتـــون

میلتون کارآگاهی در آژانس ملی کارآگاهی پینکرتون است. بعد از این که داچ اقدام به ربودن قطار لویتیکوس کورنوال کرد کورنوال، میلتون و همکارش ادگار راس را استخدام کرد تا رد باند ون در لیند را بگیرند و داچ را به پایین بکشند. وقتی آرتور مورگان همراه با جک مارستون در نزدیکی رودخانه‌ی هوسشو اورلوک در حال ماهیگیری بودند، میلتون و ادگار راس به آرتور نزدیک شدند تا به او شانسی برای تسلیم شدن بدهند. وقتی آرتور درخواست آن‌ها را رد کرد میلتون برای او آشکار کرد که آن‌ها مک کلندر را اسیر کرده‌اند و به تدریج در حال کشتن او هستند، موضوعی که باعث رنجش آرتور شد. پس از آن میلتون همراه با راس محل را ترک کردند. میلتون و راس در کلمس پوینت به داچ و باندش نزدیک شدند. میلتون این بار به داچ پیشنهاد داد تا تسلیم شود. داچ ظاهرا موافق بود اما اعضای باند سلاح‌های خود را به سمت ماموران بیرون کشیدند که میلتون از این موضوع آشفته شد. او به داچ هشدار داد که به زودی با پنجاه مرد بر خواهد گشت.

میلتون در بیرون از بانک ملی لموین موفق به اسیر کردن هوزئا متیوز شد و او را به گروگان گرفت. مردان میلتون بانک مذکور را که توسط باند ون در لیند مورد سرقت قرار گرفته بود محاصره کرده بودند. میلتون هیچ معامله‌ای را برای آزادی هوزئا متیو نپذیرفت و متعاقبا با شلیک گلوله‌ای او را کشت. سپس یک نبرد مسلحانه شکل گرفت و باند موفق به فرار شد. بعد از این که مایکا بل، داچ، آرتور، بیل و خاویار از گوارما بازگشتند، میلتون و مامورانش مایکا را سوار کردند، کسی که اطلاعاتی برای آژانس داشت. مدتی بعد میلتون با افرادش به مخفیگاه باند در لکای حمله کردند. علی رغم تلاش‌های موثر میلتون برای اسیر کردن باند اما اعضای باند موفق به دفع حمله‌ی آن‌ها شدند. میلتون در آنزبرگ دیداری با لوتیکوس کورنوال داشت. کورنوال او را به خاطر عدم موفقیت در گرفتن اعضای باند سرزنش کرد و او را تهدید به قطع حمایت مالی خود کرد. میلتون کمی قبل از این که داچ با کورنوال رو به رو شود محل را ترک کرد.

بعدها میلتون موفق به اسیر کردن ابیگیل مارستون شد. او ابیگیل را در ایستگاه معامله‌ی ون هورن به گروگان گرفت و به این واسطه آرتور و سادی ادلر را وادار کرد تا به نجات او بیایند. سادی نیز توسط میلتون دستگیر شد و آرتور مجبور شد تا خودش با میلتون مقابله کند. میلتون مخفیانه به پشت آرتور رفت و نشانه‌ی اسلحه‌ی خود را روی او گرفت. او افشا کرد که مایکا در تمام این مدت جاسوس آن‌ها بوده است. آرتور در لحظه‌ای تفنگ میلتون را گرفت اما به دلیل بیماری که داشت موفق نشد بر او غلبه کند. خوشبختانه ابیگیل موفق به آزاد کردن خود شده بود و قبل از این که میلتون بتواند آرتور را بکشد، با شلیک گلوله‌ای به سر او میلتون را کشت. بعد از مرگ او پینکرتون‌ها تحت رهبری ادگار راس به روند شکار اعضای باقی مانده‌ی باند داچ ادامه دادند.

در این قسمت سعی کردم به معرفی و سرنوشت شخصیت‌های کلیدی و مهم بازی رِد دِد ریدمپشن 2 بپردازم. امیدوارم از خواندن این سه مقاله مرتبط با مجموعه رِد دِد لذت برده باشید. نظرات خود را درباره این عنوان زیبا با وینفون در میان بگذارید.

373 پست
رسول امینی
I Was Born in 1997 and Played My First Game in 2005 Which it Was Resident Evil 4. A Huge Fan of Video Games, Especially Open-world, Historical and Survival Horror Genre and Spend a Lot of Time on Playing. My Top No-Doubt Games Are Dark Souls 3, The Witcher 3: Wild Hunt, Resident Evil 4, Horizon Zero Dawn, God Of War 2018 and Bloodborne. Most of the Time in My Daily Life, i Write Articles for WinPhone.Ir
مطالب مرتبط
در مای نوکیا بخوانید
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده
برای نوشتن دیدگاه می توانید به حساب کاربری خود وارد شوید ورود ارسال نظر به صورت مهمان
برچسب ها: , , , , , ,